تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
مالكين بزرگ و اصلى دهات پهره و ابتر و مگس و نظاير ان‌كه در اين منطقه قرار دارند بلوچهاى مالكى بوده‌اند ولى اين مردم در گيرودار پيكار با اربابيها و كشمكشها تقريبا منقرض شده و بقية السيف ايشان نيز از اين نواحى فرار كرده بنرمان‌شير مهاجرت كردند . در نرمان‌شير حاكم محل حفاظت و حمايت مالكىها را در عهده گرفته و قسمتى از اراضى محل را به آنها واگذار نموده بود . اربابىها خوش‌قيافه‌ترين طايفه از بلوچهائى هستند كه تابحال ديده بودم و بلندمرتبگى و برترى خاصى در سيما و رفتار ايشان مشاهده مىگردد كه بوجه ممتازى آنها را از همشهريان ايشان جدا ميسازد . آنان بدون استثنا بلندقد مقبول و فعال و پركارند . خوى غارتگرى را كه به آن افتخار مىكنند ، به قدر كافى از اعمالشان اشكار است و از سابق به آن اشاره شده است « 1 » . داستان را از نو شروع مىكنم . در لحظه‌اى كه در بمپور پياده شدم نامه را براى مهراب خان فرستادم . در ظرف چند دقيقه مردى پير و چاق كه شصت‌ساله مينمود در حالى كه مىلنگيد بهمراه شش يا هشت نفر از ملازمان نزد من آمد . از آنجا كه لباسى فقيرانه و ناچيز بر تن داشت اگر چند نفر ملازم همراه او نميامدند تشخيص نميدادم كه رئيس است . لباس او پيراهن سفيد معمولى ، شلوارى از پارچه پنبه‌اى و آبىرنگ و عرقچينى بر سر داشت . ولى اولين چيز و جالب‌ترين موضوعى كه گوش و چشم مرا مجذوب خود كرد عصائى فولادى و براق بود كه در دست داشت . طول عصا در حدود 4 فوت و چند اينچ ضخامت داشت و در حلقه‌هائى از همان فلز محصور بود . وى در موقع حركت و يا توقف عصا را به حركت درمىآورد و در نتيجه حلقه‌ها با صدائى بلند و زنگوله مانند پياپى حركت ميكردند و آهنگى خاص ميساختند . همچنانكه نزديك شد ، بيقين دريافتم كه لنگ است و آن عصا را بعنوان تكيه‌گاه به كار مىبرد باضافه از صداى حاصل از آن لذت مىبرد
هامش
( 1 ) - شاه مهراب خان خودش ضمن اظهار خشنودى و احساس پيروزى به من گفت كه از جانب حكومت كابل و ايران ياغى شناخته شده است .