خوشحالى و از روى رضا و رغبت دويست تا سيصد روپيه خواهند پرداخت . پس از اين موعظه ، كاپتن كريستى و ملا رفتند و جريانات و حوادث و مناظر مترتب بر آن را بهتر از آنچه از نوشتهها و كلمات كاپتن كريستى گرفته شده است نميتوانم ادا كنم . از يادداشتهاى روزانه او چنين برمىآيد كه :
با رسيدن به منزل ما را چند دقيقه در حياط معطل كردند . سپس توسط داروغه يا ناظر استقبال شده و در حرم دعوت شدم . هنگام ورود به اين قسمت همسر سلطان صاحب براى پذيرائى از من برخاست . او صورتى كشيده و لاغر داشت و جامهاى قهوهاىرنگ و گشاد كه از جلو باز ميشد بر تن نموده بود كه قد ان تا پاشنه پا ميرسيد . من بر روى نمد و كنار او نشستم و كنيزها بصف در مقابل ما ايستادند . پس از عذرخواهىهاى متعدد از حال دختر بزرگش كه در حدود 15 سال داشت و به بيمارى پوستى مبتلا بود تعريف كرد . دختر دستش را از زير پارچهاى بيرون آورد تا نبضش را بگيرم ولى نتوانستم صورت او را به خوبى بهبينم . در هنگامى كه پارچه را بكنارى زد تا دستش را بيرون كند ، تا حدى كه مىتوانم قضاوت كنم صورتى كوچك ولى ظريف و زيبا داشت . بنظرم آمد كه بيمارى وى از مصرف بىحد خرما و ساير مواد شيرين و گرمازا ناشى شده است و لذا متناسب با آن داروهائى تجويز كردم .
وقتى مصرف گوشت را بر وى محدود كردم بنظرش شاق و مشكل آمد زيرا براى يك خانم براهوئى مصرف نكردن گوشت ممنوعيت سخت و مشكلى محسوب مىگرديد . بيمارى ديگر مربوط به دختر ديگرش بود . او دخترى زيبا ، در حدود 12 سال و چشمانى ضعيف داشت . وقتى بىغرضانه خواستم تا چشمانش را به من نشان دهد در ميان ايشان شادى و هيجان برخاست و بفوريت راضى شدند . او نقاب برداشت و صورتى چنان زيبا و جذاب داشت كه تابحال نديده بودم . تنها داروئى كه لازم داشت مقدارى داروى شست و شوى چشم بود كه وعده دادم آن را برايش بفرستم . وقتى نبض دختر بزرگتر را گرفته بودم ساعتم
مسافرت سند وبلوچستان ( سفرنامه پاتينجر ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: هنرى پاتينجر
ص١٠١