انسان ، از آتشى كه باد گرم و كشنده توليد مىكرد ، آفريديم ، و يادآور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت : من بشرى از خاكى خشك ، سياه و متغير ، خلق خواهم كرد . همين كه او را آفريدم و در آن نفخ روح كردم ، در برابرش به سجده بيفتيد ، فرشتگان همگى سجده كردند جز ابليس كه خوددارى كرد كه با آنها سجده كند .
خداوند فرمود : اى ابليس ! چه چيز مانع تو شد كه سجده نكردى . گفت : من براى بشر كه او را از خاكى خشك ، سياه و متغير ، آفريدهاى سجده نمىكنم . گفت : از آن بيرون رو كه تو مطرودى و بر توست لعنت ، تا روز قيامت .
لغت :
صلصال : خاك خشك . اين كلمه از صلصله كه به معناى نوعى پرنده است گرفته شده و بصداى آهن و غرش رعد نيز صلصله ، گفته مىشود . « صلَّ » يعنى آواز داد .
شاعر گويد :
رجعت الى صوت كجرة حنتم * اذا قرعت صفراً من الماء صلت
يعنى : بصدايى بازگشتم كه شبيه صداى خمى بود كه در وقت خالى بودن از آب ، بر آن بزنند .
برخى گويند : صلصال ، مادهء بدبوست كه از « صلّ اللحم و أصّل » گرفته شدهاست .
يعنى گوشت متعفن شد .
حمأ : جمع « حماة » خاكى كه متمايل به سياهى شده باشد .
مسنون : ريخته . گويند : فرق آن با « مصبوب » اين است كه اولى ، آب فرستاده و دومى آب ريخته است .
برخى گويند : يعنى متغير . اصل اين كلمه بهمعناى استمرار است . سنت واحد ، يعنى : راه واحد . « سنت وجه » يعنى : ظاهر صورت . شاعر گويد :
تريك سنة وجه غير مقرفة * ملساء ليس بها خال و لا ندب
يعنى : صورت نازيبائى به تو نشان مىدهد كه نرم است و در آن ، خال و اثر جراحتى نيست .