سبحان بيان نكرده كه جايى آن حضرت مردم را بپرستش خداى يگانه دعوت كرده باشد مگر در اينجا كه اين دو رفيق زندانى خود را بتوحيد دعوت نموده است ، و اين بدانجهت بوده كه هيچگونه اميدى از آن مردم نداشت كه سخنش را بشنوند و دعوتش را بپذيرند ، اما در اينجا وقتى مشاهده كرد آن دو نفر او را به نيكوكارى شناخته و به دو رو كردهاند نور اميدى در دلش تابيد كه شايد آن دو نفر سخنش را بپذيرند از اينرو آنها را به خدا پرستى و توحيد دعوت كرد .
و در روايت است كه آن دو رفيق زندانى بيوسف گفتند : ما از وقتى تو را ديدهايم محبت به تو پيدا كرده و تو را دوست داريم ! يوسف بدانها گفت : مرا دوست نداشته باشيد كه به خدا هر بلائى بر من رسيد از دوستى رسيد و هر كه مرا دوست داشت از ناحيهء او بلائى متوجه من شد ، عمّهام مرا دوست داشت مرا بسرقت متهم كرد ، پدرم مرا دوست داشت بدان سبب بچاه افتادم ، زن عزيز مصر مرا دوست داشت بزندان افتادم .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 219
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٢١٩