تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
يعقوب دوازده پسر داشت كه همگى از صلب او ولى از مادرهاى مختلف بودند . و نام‌هاى آنها بقول بعضى : « روبيل » و او از همه بزرگتر بود ، و ديگر : شمعون ، و لاوى ، و يهودا ، و ريالون ، و يشجر ، كه مادر اينها « ليا » دختر ليان - و دختر خالهء يعقوب - بود ، « ليا » پس از چندى از دنيا رفت و يعقوب عليه السلام خواهر او « راحيل » را بزنى اختيار كرد و از وى يوسف و بنيامين - يا ابن يامين - به دنيا آمد ، و دو كنيز داشت بنام هاى « زلفة » و « بلهة » كه از آن دو نيز خداوند چهار پسر به دو عنايت فرمود بنامهاى « دان » و « نفتالى » و « حاد » و « آشر » . كه رويهم دوازده پسر ميشدند .
« إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا »
برادران به يكديگر گفتند : يوسف و برادرش - يعنى برادر پدر و مادريش بنيامين - نزد پدرمان يعقوب محبوبتر از ما هستند ، و اين سخن بدانجهت بود كه يعقوب عليه السلام يوسف را بسيار دوست ميداشت ، و او از نظر صورت از زيباترين مردم بود ، برادران بر وى رشگ بردند ، و چون آن خواب را ديد حسدشان شديدتر شد ، و برخى گفته‌اند : يعقوب عليه السلام بخاطر خردسالى يوسف و بنيامين آن دو را بيشتر نوازش ميكرد و به خود نزديك ميساخت ، و همين معنى بر آنها گران بود . و ابو حمزهء ثمالى از حضرت زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود : رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را ذبح ميكرد و مقدارى از آن را صدقه ميداد و ما بقى را به مصرف خوراك خود و خاندانش مىرساند ، تا اينكه در شب جمعه‌اى شخص سائل و مؤمنى در حالى كه روزه‌دار بود بدرخانهء او آمد و غذايى از آنها خواست ، و خاندان يعقوب با اينكه صداى او را شنيدند ولى گفته‌اش را باور نكرده و چيزى به او ندادند ، سائل مزبور چون از اطعام آنها مأيوس و نااميد گرديد و تاريكى شب او را فرا گرفت گريست و از گرسنگى خويش بخداى تعالى شكايت برد و آن شب را گرسنه خوابيد و فرداى آن روز را نيز روزه گرفت ، و از آن سو خاندان يعقوب در آن شب سير خفتند و روز ديگر هم مقدارى از غذاى شب داشتند ، و همين جريان سبب شد كه خداوند يعقوب را بفراق يوسف مبتلا كند و بيعقوب وحى شد كه آمادهء بلاى من باش