تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
( 1 ) ابو بكر مرا بجاى خود نشانده گفت : در جاى خود باش ، من نخواستم با او مخالفت كنم از اين رو ساكت شدم و او برخاست و شروع بسخن كرد [ ( 1 ) ] و براستى او از من داناتر و محكمتر سخن گفت و به خدا هر چه را من فكر كرده بودم بگويم او همانها را با زياده گفت و از آن جمله گفت : آنچه شما گفتيد صحيح است و شما براستى شايستگى آن را داريد ولى امر خلافت چيزى است كه عرب زير بار كسى جز اين طايفه از قريش ( كه مقصود خودشان بود ) نميروند و اكنون من حاضرم با يكى از اين دو مرد ( اشاره بعمر و ابو عبيده كرد ) بيعت كنم و سپس دست من و ابو عبيده را كه ميان ما نشسته بود گرفت ، من تا اينجا بسخنانش راضى بودم ولى از اين قسمت گفتارش خيلى ناراحت شدم و حاضر بودم گردنم را بزنند ولى بر مردمى كه ابو بكر در ميان آنها بود امارت نكنم . مردى از انصار برخاسته گفت : من اكنون كار را فيصله مىدهم ما براى خود اميرى انتخاب ميكنيم و شما هم براى خود اميرى انتخاب كنيد ، گفتگو زياد شد و سر و صدا بلند شد بطورى كه من از وقوع فتنه و اختلاف ترسيدم از اين رو بأبى بكر گفتم : اى ابا بكر دستت را باز كن و او دستش را باز كرده من با او بيعت كردم سپس مهاجرين و انصار با او بيعت كردند و به طرف سعد بن عبادة هجوم برديم بطورى كه مردى از ايشان گفت : سعد را كشتيد ، من گفتم : خدا سعد را بكشد !

روز دوم خلافت ابو بكر :

انس بن مالك گويد : چون روز دوم خلافت ابو بكر شد او و عمر به مسجد آمدند و ابو بكر بمنبر رفت و عمر در پاى منبر ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اى مردم من ديروز ( دربارهء اينكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نمرده است ) سخنى گفتم كه نه در كتاب خدا بود و نه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به من فرموده بود ولى من از پيش خود گفتم كه لابد رسول
هامش
[ ( 1 ) ] ابو بكر همان كسى بود كه ( چنانچه در صفحه 400 گذشت ) برافع بن ابى رافع سفارش مىكرد كه مبادا هرگز امارت بر مردم را قبول كنى و اينجا حرص و ولع او را بر خلافت مشاهده مىكنيد .