( 1 )
داستان سقيفهء بنى ساعدة
پس از رحلت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مردم چند دسته شدند گروهى از انصار خود را بسعد بن عبادة رسانده و در سقيفه بنى ساعدة اجتماع كردند ، على بن ابى طالب و زبير و طلحة نيز بخانهء فاطمه رفتند ما بقى مهاجرين نيز با اسيد بن حضير و قبيلهء بنى عبد الاشهل بنزد ابو بكر رفتند ، در اين حال شخصى بنزد ابو بكر و عمر آمده گفت : گروه انصار بنزد سعد بن عبادة رفته و در سقيفه بنى ساعدة اجتماع كردهاند و اگر شما خواهان خلافت هستيد پيش از آنكه كارشان سر بگيرد ( و سعد بن عبادة را برياست خود انتخاب كنند ) خود را به آنها برسانيد .
در آن حال جنازهء رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هم چنان در اطاق روى زمين بود و خاندانش در را بسته بودند ، عمر گويد : من بأبى بكر گفتم : برخيز تا بنزد برادران انصار خود برويم و ببينيم چه ميكنند .
دنبالهء داستان طبق حديث عبد الرحمن بن عوف :
عبد الرحمن بن عوف گويد : روزى در منى نزد عمر بودم كه مردى بنزد او آمده گفت : فلانى ميگويد اگر عمر بن خطاب بميرد من با فلان شخص بيعت ميكنم بيعت ابى بكر هم كارى بدون فكر و انديشه بود و انجام شد . . .
عمر از اين سخن خشمگين شده گفت : امروز شام كه شد ميان مردم ميايستم و در اين باره براى آنها سخن خواهم گفت ، من او را از اين كار باز داشته گفتم :
اينجا افراد مختلفى هستند و ممكن است سخن تو را فهم نكنند و بهتر آنست كه صبر كنى تا چون بمدينه كه مركز فقهاء و دانشمندان است رفتيم در آنجا سخنت را بگويى عمر پذيرفت و چون بمدينه آمديم اولين روز جمعه عمر به مسجد آمد و بالاى منبر رفته پس از حمد و ثناى الهى و سخنى دربارهء رجم در زناى محصنة [ ( 1 ) ] گفت : شنيدهام كسى گفته است : به خدا اگر عمر بن خطاب بميرد من با فلان شخص بيعت ميكنم
هامش
[ ( 1 ) ] از ابتداى حديث عبد الرحمن تا بدينجا تلخيص شده است .