تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
( 1 ) اين خبر كه به گوش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد مرا با دو نفر ديگر از مسلمانان مأمور كرد كه بدانجا برويم و از اوضاع و احوال آن مرد اطلاعاتى بدست آوريم و شترى پير و لاغر بما داد كه روى نوبت بر آن سوار شويم و به خدا سوگند آن شتر بقدرى ناتوان و وامانده بود كه نمىتوانست از جا برخيزد و چند تن از مسلمانان كمك كرده آن شتر را از زمين بلند كردند . بدين ترتيب ما از مدينه خارج شديم و اسلحه خود را كه تير و كمان و شمشير بود برداشته به راه افتاديم ، نزديكيهاى غروب بود كه بدانجا رسيديم ، من در آن نزديكى در جائى كمين كرده و به آن دو نفر هم گفتم : در جائى كمين كنيد و هر - گاه صداى تكبير مرا شنيديد و ديديد كه من حمله كردم شما هم تكبير گويان حمله كنيد . ما هم چنان در كمينگاه خود مانديم تا پاسى از شب گذشت ، و قبيله بنى جشم چوپانى داشتند كه حيوانات آنها را ميچرانيد اتفاقا در آن شب چوپان آنها تا آن موقع از صحرا برنگشته بود و آنها نگران حال او شده بودند ، ناگاه ديدم رفاعه بن قيس از جا برخاسته و شمشير خود را به گردن آويخت و به آنها گفت : من بدنبال چوپان ميروم تا ببينم چه بسرش آمده ، چند تن از بنى جشم گفتند : تو را به خدا اجازه بده ما بدنبال اين كار برويم و تو در همين جا باش ، رفاعه گفت : نه به خدا سوگند من خود بايد بروم ، گفتند : پس ما هم با تو بيائيم ؟ گفت : نه به خدا هيچكس از شما همراه من نيايد . رفاعه پس از اين گفتگو برخاست و روان شد تا چون مقابل من رسيد من خود را آماده كرده و تيرى بكمان گذاردم و قلبش را هدف قرار دادم ، و چون تير بقلب او خورد بدون اينكه سخنى بگويد نقش بر زمين شد و من بسوى او دويده سرش را جدا كردم و بانگ تكبير را بلند كرده بقبيلهء او حمله كردم ، آن دو رفيق من هم تكبير گويان از سوى ديگر حمله كردند كه ناگاه افراد قبيله مزبور فرياد زنان رو بفرار گذاردند و آنچه توانستند از زن و فرزند و بارهاى سبك و زن بهمراه