( 1 ) گفتم و حضرت همان پاسخ را به من داد ، و چون روز سوم شد من ديگر مأيوس شده بودم كه درخواستى بكنم ولى مردى كه پشت سر آن حضرت بود به من اشاره كرد كه برخيز و سخن خود را بگو ، من برخاستم و همان سخن را تكرار كردم ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : من با آزاد كردن تو موافقت كردهام ولى براى رفتن شتاب مكن تا شخصى كه مورد وثوق و اطمينان باشد پيدا شود كه تو را بديار خود برساند و هر گاه چنين شخصى پيدا شد به من اطلاع بده تا تو را بهمراه او به شهر و ديارت بفرستم ، من از شخصى پرسيدم : آن مردى كه پشت سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود و به من اشاره كرد تا دربارهء آزادى خود با آن حضرت صحبت كنم كه بود ؟ گفتند : او على بن ابى طالب رضوان اللّه عليه بود .
بهر صورت چند روزى از اين جريان گذشت تا روزى اطلاع يافتم كه كاروانى از طائفهء « بلى » يا « قضاعة » بمدينه آمدهاند - و من قصد داشتم كه بنزد برادرم عدى بن حاتم بشام بروم - من فورا بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفته عرض كردم : يا رسول اللّه گروهى از مردان قبيلهء ما كه مورد وثوق هستند بمدينه آمدهاند ، حضرت مقدارى لباس و خرجى راه و مركبى به من داده و مرا با آنها روانه كرد ، و من خود را بشام رساندم .
عدى بن حاتم گويد : روزى هم چنان كه من در شام بودم هودجى را كه زنى در آن سوار بود مشاهده كردم كه بسوى ما ميآيد ، من پيش خود گفتم : بايد دختر حاتم ( خواهرم ) باشد و چون نزديك آمد ديدم خود او است و چون ايستاد مرا مخاطب ساخته شروع بملامت و سرزنش كرد و گفت : اى ستمكارى كه از خاندان خويش بريدى اين چه كارى بود كه تو خانواده و فرزندان خود را برداشته و بدينجا آوردى ولى ما را در آنجا بى سرپرست گذاردى ؟ گفتم : خواهر جان تندى مكن كه به خدا من در اين كار معذور بودم ، اين جريان گذشت و او در پيش ما بماند تا روزى با او كه زن با تدبير و با فراستى بود مشورت كرده گفتم : دربارهء اين مرد ( يعنى رسول خدا ) چه نظر دارى ؟ گفت : به خدا من صلاح تو را در آن مىبينم كه هر چه
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 361
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٦١