( 1 ) نقل كرده كه در ميان عرب كسى مانند من نسبت برسول خدا صلى اللّه عليه و آله عداوت نداشت و هنگامى كه از آمدن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به آن حدود مطلع شدم ديدار او را مكروه داشته و بغلام خود كه شترانم را مىچرانيد گفتم : از ميان شتران من چند شتر تندرو و فربه انتخاب كن و آنها را در نزديكيهاى خانه من نگهدارى كن و چون اطلاع يافتى كه لشگر محمد به اين زمين رسيده مرا آگاه كن .
غلام مزبور بدستور عمل كرد و روزى به من اطلاع داد كه هر كارى مىخواستى براى آمدن لشگر محمّد انجام دهى انجام ده كه من پرچمهائى را از دور ديدم و سؤال كردم كه اينها از كيست ؟ گفتند : لشگر محمّد است .
عدى فورا دستور داد شتران را حاضر كرده و خانواده و فرزندانش را بر - آنها سوار كرد و بسوى شام روان شد ، و خواهرش ( سفانة ) را در ميان قبيله بجاى گذارد .
عدى گويد : پس از رفتن من لشگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدان سرزمين ميآيند و عدهاى را كه از آن جمله خواهرم بوده اسير كرده و بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مدينه مىبرند .
دنبالهء داستان از زبان سفانة دختر حاتم طائى :
( سفانة ) دختر حاتم را كه بمدينه آوردند در مكانى كه در مسجد اسيران را نگهدارى مىكردند او را حبس كردند ، روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از جلوى اقامتگاه آنان مىگذشت آن زن برخاست و بآنحضرت گفت : پدرم كه از دنيا رفته و آن كس كه بايد بنزد شما بيايد نيز غايب است اكنون بر من منت بگذار خداوند تو را مشمول عنايات خويش قرار دهد . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : مقصودت از آن غايب كيست ؟ گفت : عدى بن حاتم . حضرت فرمود : همان كسى كه از خدا و رسولش گريخته ! ( سفانة ) گويد : آن روز رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيش از اين چيزى نگفت و بگذشت و چون روز ديگر شد باز آن حضرت از آنجا عبور كرد من برخاستم و سخن روز پيش را
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 360
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٦٠