( 1 ) بماند ، منافقين در اين باره ياوه سرائى كرده گفتند : اينكه پيغمبر على را همراه خود نبرد بخاطر اين بود كه بودن على را بر خود سنگين ميدانست و خواست خود را از او آسوده كند ، على بن ابى طالب كه اين سخن را شنيد اسلحهء خود را برداشته و بدنبال آن حضرت حركت كرد تا در « جرف » خود را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسانيد و بدان جناب گفت : اى رسول خدا منافقين پندارند كه چون بودن من در اين سفر بر شما گران بوده مرا در مدينه گذاردهاى ؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : دروغ گفتهاند و من تو را براى رسيدگى به كارهاى خود و آنچه بجاى نهادم در مدينه گذاردهام پس بسوى شهر برگرد و در خانوادهء من و خانوادهء خود جانشين من باش ( و سرپرستى ايشان را در غيبت من به عهده گير ) آيا خوشنود نيستى اى على كه مقام تو نسبت به من مقام هارون نسبت بموسى باشد جز اينكه پس از من پيغمبرى نيست ؟
على بن ابى طالب كه اين سخنان را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيد بمدينه باز گشت و پيغمبر اسلام نيز به راه خود ادامه داد .
ابن اسحاق اين حديث را بسند خود از سعد بن ابى وقاص نقل كرده كه او گفت : من خود شنيدم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اين سخن را بعلى فرمود .
ملحق شدن ابو خثيمة بلشگر رسول خدا ( ص ) :
از كسانى كه از رفتن بجنگ تبوك خوددارى كرده بود مردى بنام أبو خثيمة بود ، او كه در مدينه مانده بود روزى در گرماى بسيار شديد پس از فراغت از كار به خانه باز گشت و مشاهده كرد كه دو تن از زنانش هر يك سايبان حصيرى مخصوص خود را كه در باغى بر پا شده بود آب پاشيده و غذاى لذيذ و آب سرد و گوارائى براى او آماده ساخته و خود را آمادهء پذيرائى از شوهرشان كردهاند ، ابو خثيمة كه آن منظره را ديد به ياد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله افتاده گفت : اين انصاف نيست كه رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهاى سوزان و گرماى بيابان باشد ولى ابو خثيمة در زير سايه و در كنار زنان زيبا و غذاى لذيذ و اموال خود آسوده بسر برده به خدا من بنزد هيچ