( 1 ) نظر بگير ، مبادا خود را به هلاكت افكنى ، من از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى تو امان گرفتهام .
صفوان گفت : از من دور شو و در اين باره با من سخن مگوى .
عمير به او گفت : اى صفوان پدر و مادرم بفداى تو باد . او بهترين مردم است و در نيكى و احسان و بردبارى از همه مردم برتر است ، و گذشته اين مرد عموزادهء تو است عزت او عزت تو است و شرف و فرمانرواييش شرف و فرمانروائى تو است ! صفوان گفت : راستش اين است كه من بر خود ترسناكم ( و ميترسم مرا بكشد ) .
عمير او را مطمئن ساخته گفت : او بزرگوارتر و برد بارتر از اينها است كه تو گمان كردهاى .
صفوان بهمراه عمير به مكه باز گشته بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمد و بآنحضرت گفت اين مرد ( يعنى عمير ) ميگويد : كه تو مرا امان دادهاى ؟
فرمود : راست گفته .
عرض كرد : پس دو ماه به من مهلت بده .
حضرت فرمود : من چهار ماه به تو مهلت دادم .
و در حديث ديگرى است كه هنگامى كه عمير به او گفت : من براى تو از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله امان گرفتهام صفوان گفت : از من دور شو كه تو مرد دروغگوئى هستى ، و جهت اين كلام همان خلاف عهدى بود كه از عمير در داستان بدر ديده بود و ما بتفصيل پيش از اين نقل كرديم [ ( 1 ) ]
اسلام عكرمة بن ابى جهل :
ام حكيم دختر حارث بن هشام همسر عكرمة بن ابى جهل بود ، و فاخته دختر وليد همسر صفوان بن امية بود كه اين هر دو در جريان فتح مكه مسلمان شدند و عكرمة بن ابى جهل ( روى مخالفتى كه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كرده بود ) از مكه
هامش
[ ( 1 ) ] بصفحهء 59 از همين جلد مراجعه شود .