تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 250

مساهمون:

ص٢٥٠
( 1 ) دو شبهء سپاه در شهر معان اشعارى نيز سرود [ ( 1 ) ] . زيد بن ارقم نقل مىكند كه در آن زمان من كودك يتيمى بودم كه تحت سرپرستى عبد اللّه بن رواحة زندگى ميكردم ، و چون بموته رفتند عبد اللّه مرا هم همراه خود برد و در خورجين شترى كه بر آن سوار بود سوارم كرده بود ، شبى هم چنان كه راه ميرفتيم شنيدم عبد اللّه بن رواحة اشعارى زمزمه مىكند [ ( 2 ) ] من از آن اشعار ( كه اشتياق او را بشهادت مىرساند ) بگريه افتادم ، ناگاه عبد اللّه متوجه من شده با تازيانه به من زد و گفت : اى پست فطرت تو را چه مىشود اگر خدا شهادت را روزى من كند و تو به تنهائى روى پالان شتر نشسته و باز گردى .

تلاقى دو سپاه :

سپاه اسلام هم چنان تا سر حد بلقاء پيش رفتند ، در آنجا با سپاه روم برخوردند مسلمين در قريهء بنام موته موضع گرفتند و سپاه روم با اعرابى كه بكمكشان آمده بود در قريهء از قراى بلقاء بنام مشارف فرود آمدند . مسلمانان صفوف خود را آراسته ميمنة را به مردى از بنى عذرة بنام قطبة بن قتادة و ميسرة را به مردى از انصار بنام عباية بن مالك - يا عبادة بن مالك - سپردند و جنگ ( سختى ) بين دو سپاه درگير شد ، زيد بن حارثة كه پرچم جنگ را در دست داشت خود را بسپاه دشمن زده تا كشته شد . پس از او جعفر بن ابى طالب پرچم را بدست گرفت و مردانه جنگيد تا وقتى كه ديد دشمن كاملا او را محاصره كرده از اسب سرخ رنگ خود پياده شد و آن را پى كرد و ( بيباكانه ) جنگيد تا كشته شد . عبادة بن عبد اللّه كه در آن جنگ حاضر بود گويد : به خدا گويا هم اكنون جعفر را مىبينم ( و آن منظره را فراموش نمىكنم ) كه از اسب سرخ رنگ خود پياده شد و آن را پى كرد و اين رجز را ميخواند :
هامش
[ ( 1 ) ] سيرة ج 2 : 375 . [ ( 2 ) ] ابن هشام اشعار مزبور را در ج 2 سيرة ص 377 نقل مىكند .