( 1 ) و ميل او بشهادت در راه حق است ) و هنگامى هم كه ميخواست با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وداع كند اشعار ديگرى سرود .
و چون لشگر خواست بسوى مقصد برود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تا بيرون شهر آمده با آنها وداع كرده و سپس بمدينه باز گشت .
اينان تا شهر « معان » [ ( 1 ) ] پيش رفتند ، در آنجا خبر رسيد كه هرقل ( پادشاه روم ) با صد هزار سپاه براى جنگ با ايشان در سرزمين « مآب » در بلقاء پيش آمده و از آن سو صد هزار سپاه ديگر نيز بكمك هرقل از اعراب آن حدود از قبائل « لخم » و « جذام » و « قين » و « بهراء » آمده و بدانها منضم شدهاند و سركردگى آنها نيز با مردى بنام « مالك بن زافلة » است .
اين خبر كه بسپاه اسلام رسيد دو شب در معان توقف كردند و در اين مدت بمشورت پرداختند كه چه بايد كرد و مىخواستند جريان را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله گزارش دهند تا مددى براى آنها بفرستد و يا دستور ديگرى بدهد .
در اين ميان عبد اللّه بن رواحة با نطق پرشورى كه كرد آنان را تشجيع بجنگ كرده و فكر استمداد از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و يا انتظار كشيدن دستور ثانوى آن حضرت را از سرها بيرون كرد ، او در ميان سپاه به پا خاسته گفت :
اى مردم به خدا همان چيزى را كه اكنون خوش نداريد همان است كه طالب آن هستيد اين همان شهادتى است كه بشوق آن بيرون آمدهايد ، ما كه با مردم بعدهء زياد و كثرت سپاه و نيرو نمىجنگيم ما با نيروى اين دينى مىجنگيم كه خدا ما را بدان گرامى داشته ، برخيزيد و به راه بيفتيد كه يكى از دو راه نيكو ( و سرنوشت خير ) در جلوى ما است : يا فتح يا شهادت ! . . .
( اين نطق پرشور قدرتى در مردم ايجاد كرد ) همه گفتند : به خدا ابن رواحة راست مىگويد ، و بدنبال آن همگى به راه افتادند ، و ابن رواحة دربارهء توقف
هامش
[ ( 1 ) ] معان در آن زمان از سرحدات شام بوده و اكنون از شهرهاى جنوبى مملكت اردن و سر راه حاجيانى است كه با اتومبيل از راه اردن بمكة ميروند .