تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
( 1 ) مقابل قريش تعهدى داريم كه مخالفت و شكستن آن براى ما صلاح نيست ، و خداى تعالى براى تو و ساير ناتوانان مكه راه فرجى باز خواهد كرد و اكنون بسوى آنان باز گرد ، ابو بصير گفت : يا رسول اللّه آيا مرا بسوى مشركين باز ميگردانى تا مرا از دين بيرون كنند ؟ فرمود : اى ابا بصير برگرد ( كه همانطور كه گفتم ) خدا گشايشى براى شما فراهم خواهد كرد ابو بصير بدستور آن حضرت بهمراه آن دو نفر باز گشت ولى چون بذى الحليفة رسيدند و در كنار ديوارى فرود آمدند ابو بصير رو به آن شخص عامرى كرده گفت اى برادر عامرى اين شمشيرت برنده و تيز است ؟ گفت : آرى ، پرسيد : ميتوانم آن را ببينم ؟ مرد عامرى گفت : آرى ابو بصير شمشير را از او گرفت و بى مهابا آن مرد عامرى را با همان شمشير بكشت غلامى كه همراه ايشان بود از ترس بسوى مدينه فرار كرده خود را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسانيد . رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در مسجد نشسته بود كه غلام از در وارد شد ، چشم حضرت كه به دو افتاد فرمود : اين مرد منظرهء هولناكى ديده و چون سر رسيد جريان كشتن مرد عامرى را بدست ابو بصير شرح داد و پشت سر او نيز خود ابو بصير با شمشيرى كه در دست داشت وارد مسجد شده عرض كرد : يا رسول اللّه تو بعهد خود وفا كردى و مرا تحويل اين دو مرد دادى ولى من بر دين خود ترسيدم كه مبادا با ورود به مكه قريش مرا از دين بيرون كنند يا ببازيچه‌ام بگيرند ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : عجب آتش افروز جنگى است اين مرد اگر همدستانى داشته باشد ! ابو بصير ( كه ميديد اگر در مدينه باشد بالاخره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را روى قرارداد صلحنامه به مكه ميفرستد ) از مدينه خارج شده خود را بسواحل درياى احمر رسانيد ، و آنجا سر راه كاروانهاى قريش بود كه بشام رفت و آمد ميكردند ، از آن سو داستان ابو بصير و گفتار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه به گوش مسلمانان مكه رسيد بهر ترتيبى بود از چنگال مشركين فرار كرده و دسته دسته خود را به « عيص » و بنزد