( 1 ) صلحنامه نوشته شود .
عمر حاضر نبود زير بار صلح برود . . .
چون كار مذاكرات مقدماتى بپايان رسيد و تنها نوشتن صلحنامه ماند عمر ( خشمگين ) از جا برخاست و بنزد ( رفيق ديرينهاش ) ابو بكر آمد و از او پرسيد :
مگر اين مرد رسول خدا نيست ؟
ابو بكر گفت : چرا .
- مگر ما مسلمان نيستيم ؟
- چرا .
- مگر اينها مشرك نيستند ؟
- چرا .
- پس با اين وضع چرا ما خوارى را بر خود بخريم و زير بار ذلت برويم ؟
ابو بكر گفت : عمر پيرو امر و مطيع او باش كه من گواهى دهم كه او رسول خدا است ! عمر گفت : من هم گواهى مىدهم كه رسول خدا است . . . ( ولى با اين حال قانع نشد ) پس بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده گفت : آيا تو رسول خدا نيستى ؟
فرمود : چرا .
و همان سؤالات را تكرار كرد ، و چون پرسيد : پس چرا ما زير بار ذلت و خوارى برويم ؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : ( اى عمر ) من بندهء خدا و رسول او هستم و هرگز مخالفت امر او را نخواهم كرد و او هم مرا وا نخواهد گذارد . . .
عمر گويد : از آن روز به بعد مرتبا من صدقه دادم و روزه گرفتم و نماز خواندم و بنده آزاد كردم كه تلافى آن ايرادها و مخالفتى كه با دستور رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كردم بشود و كفارهء آن تنديها و سخنانم باشد تا وقتى كه اطمينان پيدا كردم جبران شده و تلافى كردهام .