( 1 ) اگر محمّد بر مردم مكه غالب شد كه ما با خيالى آسوده در همانجا زندگى ميكنيم و زير دست نجاشى باشيم بهتر از اين است كه محمّد بر ما حكومت كند ، و اگر قوم ما بر او غالب آيند كه ما را به خوبى مىشناسند و از طرف آنها مطمئنا بما صدمهاى نميرسد ؟
آنها گفتند : ما هم در اين رأى با تو موافقيم ، و از اين رو در صدد تهيه مقدمات سفر بر آمده مقدار زيادى پوست كه محبوبترين هدايا در نظر نجاشى بود براى او تهيه كرديم و بسوى حبشه به راه افتاديم ، و چون بدانجا رسيديم عمرو بن امية ضمرى را نيز ديدار كرديم كه از مدينه و از پيش رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بدانجا آمده بود تا دربارهء جعفر بن ابى طالب و ساير مهاجرين حبشه سفارشى از طرف آن حضرت بنجاشى كند .
و چون او از نزد نجاشى خارج شد من برفقاى خود گفتم : هم اكنون بنزد نجاشى ميروم و از او ميخواهم كه عمرو بن امية را به من بسپارد تا او را گردن بزنم و بدين وسيله با كشتن فرستادهء محمّد در پيش قريش آبروئى تحصيل كرده و تا اندازهء انتقام گرفته باشم ، و به همين منظور بنزد نجاشى رفتم و چنانچه رسم بود و پيش از آن انجام داده بودم در برابر او به خاك افتادم .
نجاشى كه چشمش به من افتاد گفت : دوست ديرينه من خوش آمدى ، آيا سوغاتى براى ما آوردهاى ؟ گفتم : آرى قطعات پوست زيادى براى شما آوردهام و سپس آنها را بنزدش بردم ، نجاشى از ديدن پوستها خيلى خوشحال شد ، سپس به او گفتم :
پادشاها ! هم اكنون مردى از حضور شما بيرون آمد كه فرستادهء دشمن ما است ، ممكن است اين مرد را به من بسپارى تا بانتقام بزرگانى كه از ما كشتهاند او را بقتل برسانم .
نجاشى كه اين سخن را شنيد به سختى خشمگين شد و دست خود را محكم به بينى خود زد ، من كه چنان ديدم دانستم كه خواهش بيجائى كردهام و باندازهء ناراحت شدم
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٨٨