( 1 ) ثابت گفت : امروز آمدهام تا بجبران خدمتى كه در آن روز به من كردى تو را از مرگ نجات دهم ؟ زبير گفت : شخص كريم چنين است كه پاداش مردانگى و گذشت مرد كريم را به خوبى ميدهد ، ( يا اينكه گفت : كريمى بكريمى پاداش ميدهد ) .
ثابت بن قيس بدنبال اين گفتگو بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده عرض كرد :
يا رسول اللّه اين زبير به گردن من حقى و منتى دارد كه من ميل دارم امروز آن را تلافى كنم و خواهش دارم او را به من ببخشى و از قتلش صرف نظر كنى ؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : او را به تو بخشيدم .
ثابت بنزد او آمده گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تو را به من بخشيد ! زبير گفت :
پير مردى مانند من زندگى بدون زن و بچه برايش چه لذتى دارد ؟
ثابت دوباره بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برگشت و عرض كرد : يا رسول اللّه زن و فرزندش را نيز به من ببخشيد ؟ فرمود : آنها را هم به تو بخشيدم .
ثابت بنزد او آمده گفت : زن و فرزندت را هم از اسارت نجات دادم .
زبير گفت : در سرزمين حجاز خانوادهاى كه مال و ثروتى نداشته باشند چگونه مىتوانند زندگى كنند ؟ ثابت براى بار سوم بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده عرض كرد : يا رسول اللّه مال او را هم به او بدهيد ؟ فرمود : آن را هم به تو واگذار كرديم .
ثابت بنزد او آمده گفت : مالت را هم گرفتم ! زبير كه خيالش آسوده شده بود پرسيد : اى ثابت بگو : كعب بن اسد آن مرد زيبا روى چه شد ؟ ثابت گفت : او را كشتند . پرسيد : حيى بن اخطب آن مرد بزرگ بچه سرنوشتى دچار شد ؟ همان پاسخ را داد . پرسيد : دلاور بنى قريظة : غزال بن سموءل چه شد ؟ همان پاسخ را از ثابت شنيد ، و خلاصه عدهاى را پرسيد و او در جواب مىگفت : آنها را ( بجرم خيانت و پيمان شكنيشان ) كشتند .
زبير گفت : پس از تو خواهش ميكنم كه مرا هم به آنها ملحق كنى كه به خدا زندگى پس از آنها براى من لذتى ندارد ، و دل من براى ديدار آن عزيزان بقدرى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 180
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٨٠