تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
( 1 ) و هنگامى كه حيى بن اخطب را آوردند رو برسول خدا صلى اللّه عليه و آله كرده گفت به خدا سوگند هيچگاه از دشمنى با تو خود را سرزنش نكرده ( و پشيمان نشده‌ام ) ولى هر كس از يارى خدا دست برداشت بالاخره خوار مىشود ، سپس رو بمردم كرده گفت : اى مردم از فرمان خدا باكى نيست اين سرنوشتى بود كه خدا بر بنى اسرائيل مقدر كرده بود [ ( 1 ) ] . بدين ترتيب مردان ايشان كشته شدند ، و زنان و كودكانشان باسارت درآمدند تنها يك زن از آنها بود كه او را نيز بجرم اينكه سنگى بر سر خلاد بن سويد انداخته و او را كشته بود قصاص كرده و او را كشتند . عايشه گويد : پيش از آنكه آن زن را بقتل برسانند در نزد من نشسته بود و با من صحبت ميكرد و با اينكه ميدانست در همانحال مردانشان دسته دسته در بازار كشته ميشوند بخنده و گفتگوى با من مشغول بود كه ناگاه او را باسم صدا زدند ، او پاسخ داد : منم . از او پرسيدم : براى چه تو را ميخواهند ؟ گفت : ميخواهند مرا بكشند ! پرسيدم : براى چه ؟ گفت : بخاطر جرمى كه كرده‌ام ، سپس او را بردند و گردنش را زدند . عايشه هر وقت اين داستان را تعريف ميكرد ميگفت : به خدا خيلى براى من شگفت‌آور بود و هرگز فراموش نميكنم كه آن زن با اينكه ميدانست او را ميكشند چگونه با خيالى آسوده با من گفتگو ميكرد و آنطور شادان و خندان بود

زبير بن باطا . . .

در ميان يهود بنى قريظة مردى بود بنام زبير بن باطا كه در زمان جاهليت در جنگ بعاث خدمت بزرگى به ثابت بن قيس ( يكى از مسلمانان ) كرده بود و او را از مرگ نجات داده بود ، هنگامى كه قرار شد مردان بنى قريظة را بكشند ثابت بن قيس كه پير مردى شده بود بنزد زبير آمده گفت : مرا مىشناسى ؟ زبير گفت : چگونه مىشود كه تو را نشناسم .
هامش
[ ( 1 ) ] در اينجا يكى از افراد يهود بنام جبل بن جوال كه بعدا مسلمان شد دو شعر در بارهء حيى بن اخطب گفته كه ابن هشام در سيرة ج 2 : 241 نقل كرده است . )