تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
( 1 ) ببدر و سر چاههاى آب آمد و از مجدى بن عمرو پرسيد : اين روزها كسى اينجا نيامده ؟ مجدى گفت : در اين چند روزه شخص ناشناسى در اينجا به چشم من نخورد جز دو نفر كه بكنار اين تپه آمدند و شتران خود را در آنجا خواباندند آنگاه بكنار چاه آمده ظرفهاى خود را آب كرده و رفتند . فورا ابو سفيان به همان جا كه مجدى اشاره كرده بود آمده و بجستجو پرداخت تا جاى خوابيدن شتران را پيدا كرد و يكى از پشگلهايى كه شتران در آنجا انداخته بودند برداشته بهم فشار داد و متوجه شد كه نوالهء هسته خرما است ، فورا گفت : به خدا اين سواران اهل يثرب بوده‌اند چون آنها هستند كه بشتران خود نوالهء هسته خرما ميدهند . اين را گفته و بسرعت بنزد كاروان برگشت و آنها را از نزديك شدن بچاههاى بدر ممانعت كرده راهشان را بساحل درياى احمر كج كرد و بدر را در دست چپ خود قرار دادند و بسرعت از آن حدود رد شدند .

خوابى كه جهيم بن صلت ديد :

جهيم بن صلت كه نسب بعبد مناف مىرساند يكى از همراهان لشگر قريش بود شبى كه لشگر مزبور در جحفه منزل كردند جهيم بن صلت خواب وحشتناكى ديد كه در تضعيف روحيهء بزرگان قريش بىاثر نبود . جهيم خواب خود را چنين تعريف كرده گفت : اواخر شب بود كه من بين خواب و بيدارى اسب سوارى را ديدم كه مىآيد و شترى را يدك ميكشد ، او هم چنان آمد تا نزديك ما ايستاد و گفت : عتبة بن ربيعة كشته شد . . . شيبة كشته شد ، ابو الحكم بن هشام كشته شد ، امية بن خلف كشته شد ، ( و هم چنان يك يك رؤساى قريش را كه در جنگ بدر كشته شدند نام برد ) و همه را گفت كه كشته شدند ، آنگاه ديدم نيزهء بگلوى شتر خويش زده و آن را در ميان لشگر رها كرد ، و چون شتر بميان ما آمد هيچ چادرى از چادرهاى ما نماند كه