( 1 ) لشگر مسلمين بود - هستند ، و باز شنيدهام كه قريش فلان روز از مكه بيرون آمدهاند و اگر راست باشد آنها در فلانجا - همانجائى كه قريش رسيده بودند - هستند .
سخنش كه تمام شد گفت : حال بگوييد شما كيستيد ؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : ما از آب هستيم ، اين را گفت و به راه افتاده از او دور شد پيرمرد كه از اين كلام مبهم چيزى دستگيرش نشده بود داد زد : از كدام آب ؟
از آب عراق . . . يا . . . ؟ !
ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از او دور شده بود و پيرمرد به آنان دسترسى نداشت .
حضرت هم چنان بسوى لشگرگاه بازگشت و چون شب شد على بن ابى طالب و زبير بن عوام و سعد بن ابى وقاص را با چند تن ديگر مأمور ساخت بكنار چاه بدر بروند تا بلكه اخبار بيشترى از قريش كسب كنند .
اينان بكنار آب بدر آمدند و در آنجا بشترى كه براى قريش آب مىبرد بر خورد كردند و دو تن را كه مأمور رساندن آب به آنها بودند بنامهاى اسلم - كه غلام بنى حجاج بود - و ابو يسار - غلام بنى العاص - دستگير ساخته با همان شتر بأردوگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند .
پيغمبر صلى اللّه عليه و آله مشغول نماز بود و از اين رو اصحاب شروع ببازجوئى از آن دو نفر كرده پرسيدند : شما كيستيد ؟
گفتند : ما دو نفر مأمور رساندن آب بسپاه قريش هستيم و آمده بوديم براى آنها آب ببريم ! اصحاب كه ( فكر رسيدن بكاروان و مال التجارة قريش را در سر مىپروراندند و برخورد قريش را خوش نداشتند ) منتظر بودند از آنها بشنوند : كه ما از طرف ابو سفيان و كاروان قريش مىباشيم و از اين رو از پاسخى كه آنها دادند خوششان نيامد و ( احتمالا گمان كردند آنها دروغ ميگويند و براى اينكه حقيقت را اعتراف كنند ) شروع بزدن آن دو كردند و كتك زيادى به آنها زدند تا گفتند : ما از طرف ابو سفيان و كاروان او هستيم .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 13
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٣