تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
( 1 ) معبد خزاعى از بزرگان اين قبيله بود كه پس از جنگ احد بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده اظهار داشت : اى محمّد به خدا ما از اين پيش آمدى كه براى شما كرد متأسف و ناراحتيم و دوست داشتيم كه جريان جنگ بنفع شما پايان پذيرد . سپس با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه در حمراء الاسد بود خداحافظى كرده بسوى مكه رهسپار شد . و چون بروحاء رسيد ابو سفيان و لشگر قريش را ملاقات كرد كه در فكر بودند مجددا بمدينه حمله كنند و با خود ميگفتند : ما چرا كار محمّد و يارانش را يكسره نكرديم ؟ چرا با اينكه بر آنها پيروز شديم آنها را رها كرده و كوچ كرديم ؟ و پس از اين سؤالاتى كه از هم كردند تصميم گرفتند دوباره بمدينه باز گردند و كار را يكسره كنند و براى هميشه خيال خود را از محمّد و يارانش آسوده سازند . اين تصميم در روحاء گرفته شد و معبد خزاعى هم در آنجا آنها را بديد ، ابو سفيان كه معبد را ديد پرسيد : معبد چه خبر ؟ معبد گفت : محمّد با لشگرى جرار كه تاكنون نظيرش را در عمرم نديده‌ام بتعقيب شما از يثرب حركت كرده و همه آنها با جوش و حرارت عجيبى بسوى شما مىشتابند و كسانى هم كه در احد نبوده‌اند بلشگر او ضميمه شده‌اند تا تلافى غيبت خود را در آن روز بكنند ، و كسانى هم كه در آن روز بوده‌اند تصميم گرفته‌اند بهر قيمت شده تلافى شكست خود را بكنند و خلاصه چنان بخشم آمده و كينهء شما بدل گرفته‌اند كه نمىتوان شرح داد ! ابو سفيان گفت : معبد چه ميگوئى ؟ گفت : به خدا من گمان دارم تا هنوز از اينجا حركت نكرده‌اى گوش اسبانشان را از دور ببينى . ابو سفيان گفت : ما تصميم گرفته‌ايم به يثرب برگرديم و با يك حمله ديگر كار بقيه را هم يكسره كنيم ؟ معبد گفت : من اين كار را صلاح نميدانم و در اين باره اشعارى نيز گفته‌ام ابو سفيان جويا شد كه آن اشعار چيست ؟
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 125 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى