تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
( 1 ) من در جنگ احد نبودم بخاطر اين بود كه پدرم عبد اللّه بن عمرو مرا پيش خواهرانم كه هفت نفر هستند گذارده بود و به من گفته بود : سزاوار نيست اين هفت زن را بدون مرد رها كنيم و هر دو بجنگ برويم و من هم نميتوانم تو را در فضيلت جهاد با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر خود مقدم دارم . ( ولى اكنون كه پدرم در جنگ احد كشته شده من اجازه ميخواهم كه در اين سفر همراه شما بيايم ) ؟ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله او را اجازه داد و همراه آنها به راه افتاد . از آن سو در ميان قبيلهء بنى عبد الاشهل دو برادر از شركت كنندگان در جنگ احد بودند كه هر دو زخمى شده بودند و يكى زخمش كمتر از ديگرى بود . و چون دستور حركت از طرف رسول خدا صلى اللّه عليه و آله اعلام شد آن دو بهم گفتند : نه دلمان راضى مىشود كه جنگى از جنگهاى اسلام در ركاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از ما فوت شود و نه با اين زخم و جراحت مركوبى داريم تا بهمراه آن حضرت برويم ! ولى بالاخره ايمان به حق و عشق برسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن دو را حركت داد و آن يك كه زخمش سطحىتر بود مواظب آن برادر ديگر بود تا هر كجا از راه باز ميماند او را بر كول خود سوار ميكرد و مقدارى راه مىبرد و دوباره بر زمين ميگذارد تا مقدارى راه برود و خستگى بگيرد و به همين ترتيب تا هر كجا كه ساير مسلمانان بهمراه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتند آن دو نيز برفتند . و بهر صورت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ابن ام مكتوم را بر مدينه گماشت و خود با همراهان تا « حمراء الاسد » هشت ميلى مدينه پيش رفت و سه روز در آنجا ماند و پس از گذشتن سه روز بمدينه مراجعت فرمود .

معبد خزاعى ابو سفيان را از مراجعت بمدينه منصرف مىكند :

قبيلهء خزاعة چه آنان كه مسلمان شده بودند و چه آنان كه در حال شرك بسر ميبردند همگى پيغمبر اسلام را دوست ميداشتند و هر خبرى كه در مكه و تهامة اتفاق مىافتاد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را از آن مطلع ميساختند و خلاصه از هواداران آن حضرت محسوب ميشدند .