( 1 ) انصاف دادى .
از آن سو مسروق ( پادشاه يمن ) لشگر خويش را فراهم ساخته بجنگ ايشان آمد ، وهرز فرزند خود را بجنگ آنان فرستاد تا جنگجوئى آنان را بيازمايد ، اتفاقا فرزند او بدست لشگريان كشته شد ، و اين موجب شد كه آتش خشم وهرز شعلهور گردد و چون دو لشگر در برابر هم صف كشيدند وهرز گفت :
مسروق پادشاه ايشان را به من نشان دهيد ، به دو گفتند : همان است كه بر فيل سوار است ، و تاجى بر سر دارد ، و ميان دو چشم او ياقوت سرخى است ! وهرز چون او را ديد گفت : او را به حال خود واگذاريد .
زمانى بگذشت آنگاه دوباره پرسيد : اكنون در چه حالى و بر چه مركبى است ؟ گفتند : مركب خود را تبديل بأسب كرد ! گفت : او را به حال خود واگذاريد .
پس از لختى بار سوم پرسيد : اكنون بر چه مركبى است ؟ گفتند : بر أستر سوار شده ! وهرز گفت : استر دخت الاغ است ، مسروق خوار شد و سلطنتش از دست رفت ! آنگاه گفت : من تيرى بسوى او پرتاب ميكنم پس اگر ديديد لشگريانش به همان حال ايستاده و جنبش نكردند ، شما نيز از جاى خود جنبش نكنيد تا من بشما دستور دهم ، زيرا معلوم شود كه تير بخطا رفته ، و اگر ديديد لشگريانش در گرد او حلقه زدند و اطرافش را گرفتند بدانيد كه تير بهدف خورده و شما بر ايشان حمله كنيد .
اين را گفت و زه خود را كه جز او كسى نيروى كشيدن آن را نداشت بكشيد و تير را رها كرد ، و تير به همان ياقوت اصابت كرده آن را شكست و در سر مسروق وارد شده از قفاى سر بيرون آمد ، مسروق با همان تير از مركب به خاك افتاد و لشگر حبشه اطراف او را گرفتند ، لشگر فارس بر ايشان حملهور شده آنان را منهزم ساختند ، پس جمعى از آنها كشته شده و گروهى به اين سو و آن سو فرار كردند
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 45
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٤٥