( 1 ) و چون هنگام حركت نعمان فرا رسيد سيف را با خود برداشته بدربار پادشاه ايران آورد .
رسم پادشاه ايران چنان بود كه براى ديدار مردم در قصر خويش در ايوانى مينشست ، و تاجى كه مرصع بانواع جواهرات بود بر سر ميگذارد و باندازهاى سنگين بود كه گردنش تاب تحمل آن را نداشت از اين رو بالاى تختى كه روى آن جلوس ميكرد تاج مزبور را بوسيلهء زنجيرى از طلا بسقف آويزان كرده بودند و روى آن را بوسيلهء پارچه پوشانده بودند . انوشيروان مىآمد . و روى تخت مينشست و سر خود را در تاج ميكرد آن گاه پارچهها بكنارى ميرفت و هر كس وارد آن قصر ميشد چنان هيبتى از او در دل ميگرفت كه بىاختيار به خاك مىافتاد ، همين كه سيف بن ذى يزن وارد شد و او را بديد به خاك افتاد .
سيف بن ذى يزن در حضور انوشيروان :
ابو عبيدة نقل كند كه چون سيف از در قصر وارد شد سر خود را خم كرد انوشيروان گفت : اين مرد احمق كيست كه هنگام ورود از اين در بلند بىجهت سر خويش را خم كرد ؟ سيف گفت : خم شدن من بواسطهء اندوهى است كه دارم و آن باندازهاى است كه همه چيز را در نظرم تاريك و كوچك كرده است .
سيف گفت : پادشاها زاغان سياه بر ما مسلط شده و سرزمين ما را گرفتهاند انوشيروان پرسيد : مقصودت مردم حبشهاند يا مردم سند ؟
گفت : همان مردم حبشه ، و اكنون بدرگاه تو آمدهام تا مرا بر ايشان يارى دهى و سرزمين يمن را از ايشان بازستانيم و سپس سلطنت آنجا از آن تو باشد .
انوشيروان گفت : گذشته از اينكه سرزمين تو دور دست است چندان سودى و درآمدى هم در آن نيست ، و من نمىتوانم بخاطر تو لشگر فارس را در ورطهء هلاكت انداخته بسرزمين عرب فرستم ، مرا بدان سرزمين نيازى نيست آنگاه دستور داد هزار درهم به او دادند و جامهء نيكو به او پوشانيد و او را