( 1 ) رخصت خروج داد .
سيف پولها را بگرفت و از قصر كه بيرون آمد همه را بمردم بخش كرده و بدامان آنان ريخت ، اين خبر به گوش انوشيروان رسيد با خود گفت : در اين كار رمزى است .
آنگاه كسى بنزد سيف فرستاده او را احضار كرد و به او گفت : عطاى پادشاه را پست شمردى و آن را بمردم بخش كردى و بدامان اين و آن ريختى ؟
جواب داد : من از سرزمينى آمدهام كه كوههاى آن طلا و نقره و زر و سيم است مرا با اين درهمها چكار ! انوشيروان كه اين سخن را شنيد وزرا و بزرگان مملكت را گرد آورده دربارهء پيشنهاد سيف با آنان بشور پرداخت . يكى از آنان بعرض رسانيد كه اى پادشاه در ميان زندانهاى شما زندانيانى هستند كه محكوم باعدام و مرگ شدهاند صواب آنست كه اينان را بهمراه اين مرد بيمن بفرستى پس اگر به هلاكت رسيدند مقصود پادشاه انجام شده ، و اگر پيروز گشتند و بر يمن استيلا يافتند سرزمينى بقلمرو مملكت افزوده گشته است ؟
انوشيروان اين رأى را پسنديد ، و زندانيان محكوم باعدام را كه هشتصد نفر بودند از زندان خارج كرده بهمراه سيف بيمن گسيل داشت .
در ميان زندانيان مردى بود بنام « وهرز » كه از ديگران سالمندتر و از نظر خانوادگى شريفتر بود ، انوشيروان او را فرمانرواى ايشان نمود و بوسيلهء هشت كشتى از راه دريا بسوى يمن حركت كردند .
دو كشتى ايشان در راه غرق شد و شش كشتى ديگر بسلامت وارد ساحل عدن گرديد .
سيف بن ذى يزن تا آنجا كه قدرت داشت مردان جنگى از ميان قوم و قبيلهء خود براى كمك « وهرز » تهيه كرده به دو گفت : من همه جا پا بپاى تو هستم تا بالاخره پيروز شويم يا هر دو با همديگر از پا درآئيم ! وهرز گفت راستى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٤٤