( 1 ) قريش و بزرگ اين سر زمين است ، و مردى است كه مردم اين سامان را در خانه و وحوش بيابان را در كوهها اطعام مىكند . و اينك دويست شتر او را بغارت گرفتهاند تو از أبرهة برايش اجازهء ملاقات بگير و بهر نحو ممكن است شخصيت او را بهتر معرفى كن و او را كامروا ساز .
انيس به پيغام آور وعدهء همه گونه مساعدت داد ، سپس بنزد أبرهة رفته گفت : اين مرد پيشواى قريش و بزرگ اين سرزمين است كه بدرگاه تو آمده ، و او كسى است كه مردم اين سامان و وحوش بيابان را در كوهها اطعام مىكند ، و اينك اجازه ملاقات ميخواهد ، خواهش من اين است كه او را كامروا ساخته حرمت او را بدارى ! ابرهة اجازه داد و عبد المطلب وارد شد .
عبد المطلب و ابرهة :
عبد المطلب مردى خوش سيما و زيبا روى و با وقار بود ، همين كه چشم أبرهة بسيماى او افتاد و هيبت و وقارش را بديد او را احترام و تجليل كرده روا نداشت كه پائين تخت خود بنشاند ، و از طرفى نميخواست در انظار لشگر حبشه او را روى تخت در كنار خويش جاى دهد از اين رو خود از تخت به زير آمده و در كنار عبد المطلب روى زمين نشست ، سپس بمترجم گفت : از او بپرس : حاجتت چيست ؟ و چون مترجم پرسيد بأبرهة گفت : ميگويد حاجت من آن است كه دستور دهى دويست شترى كه از من بغارت بردهاند به من بازگردانند ! أبرهة بمترجم گفت : به او بگو : تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقارت در اولين ديدار مرا مجذوب كرد ولى اين خواهش كوچكى كه كردى از آن هيبت فرو كاست ! در چنين موقعيت حساس و خطرناكى دربارهء شترانت با من سخن ميگوئى ، ولى دربارهء خانه كه عبادتگاه تو و نياكانت بوده و اكنون در معرض انهدام است سخنى بميان نياوردى ؟ ! عبد المطلب در پاسخ او گفت : من صاحب اين اشترانم و كعبه نيز صاحبى دارد ، كه آن را محافظت خواهد كرد !