تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
( 1 ) مردم مكه و بزرگ آنان سراغ بگير و چون او را شناختى به او بگو : من براى جنگ با شما نيامده‌ام و فقط به قصد خراب كردن كعبه بدينجا آمده‌ام ، پس اگر شما در انجام مقصودم مانع من نشويد مرا با ريختن خون شما كارى نيست ، و اگر ديدى كه تصميم جنگ مرا ندارد او را پيش من آر . حناطه به مكه آمد و پرسيد : بزرگ مكه كيست ؟ گفتند : عبد المطلب بن هاشم ، پس بنزد او آمد و آنچه ابرهة گفته بود بعبد المطلب گفت ، عبد المطلب در جواب گفت : به خدا سوگند : ما سر جنگ با أبرهة نداريم و نيروى مقاومت در برابر او نيز در ما نيست اينجا بيت اللّه الحرام و خانه ابراهيم خليل الرحمن است پس اگر خداى تعالى اراده فرمايد از ويرانى خانه و حرمش بدست ابرهة جلو گيرى كند كرده است و گر نه به خدا سوگند ما قادر بدفع أبرهة نيستيم . حناطه گفت : پس برخيز تا بنزد او برويم چون او به من دستور داده است تو را پيش او ببرم . عبد المطلب با برخى از فرزندانش به راه افتاد تا بلشگرگاه ابرهة رسيد و چون با ذو نفر از قديم سابقهء رفاقتى داشت سراغ او را گرفت و او را كه به صورت اسيرى زندانى در محلى نگه داشته بودند ملاقات كرده به دو گفت : اى ذو نفر آيا در دفع اين بليه‌اى كه بما نازل شده مىتوانى كمكى بكنى ؟ ذو نفر گفت : كسى چون من كه در دست پادشاهى مقتدر مانند ابرهة اسير و گرفتار است و هر صبح و شام انتظار كشتن خود را ميبرد چگونه كمكى ميتواند به تو بكند ، تنها كارى كه من ميتوانم درباره‌ات انجام دهم اين است كه من با فيل بان ابرهة كه نامش « انيس » است دوستى و رفاقت دارم ، پس من كسى را بنزد او مىفرستم و شخصيت و مقام تو را به اطلاع او ميرسانم ، و از او ميخواهم كه معرفى مقام و بزرگوارى تو را نزد ابرهة بكند و بهر طور ميتواند براى انجام مقصود تو پيش ابرهة وساطت كند ! عبد المطلب فرمود : همين مقدار كافى است . پس ذو نفر كسى را بنزد أنيس فرستاده پيغام داد كه عبد المطلب پيشواى