( 1 )
عيادت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از سعد بن عبادة و سخن عبد الله بن ابى :
اسامة بن زيد گويد ، روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به قصد عيادت سعد بن عبادة كه بيمار شده بود از خانه بيرون آمده و براى رفتن بخانهء او بر الاغ خويش سوار شد و مرا نيز پشت سر خود سوار كرد ، در بين راه بعبد اللّه بن أبى برخورديم كه در سايه قلعهء خويش با جمعى از مردم مدينه نشسته بود ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه چشمش به دو افتاد نخواست تا به آن مرد بىاعتنائى كرده باشد .
از اين رو از الاغ پياده شد و پيش عبد اللّه بن أبى آمده سلام كرد و در انجمن آنان نشست ( و چنانچه رسم او بود ) شروع به خواندن آياتى از قرآن نمود و آنان را متذكر خدا و بهشت و دوزخ كرد .
عبد اللّه بن أبى در تمام مدتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تكلم مىفرمود ساكت نشسته بود و سخنى نميگفت و چون آن حضرت فارغ شد بسخن آمده گفت : اى مرد ! اگر سخن تو حق است بهتر آن است كه در خانهات بنشينى و هر كه بنزدت آمد آن را برايش بخوانى و هر كه پيش تو نيامد بىجهت مزاحم او نشوى و ناخوانده بمجلس او نيايى ، و آنچه را خوش ندارد برايش نياورى ! عبد اللّه بن رواحة با چند تن از مسلمانان كه در آن مجلس حاضر بودند سخنش را قطع كرده گفتند :
نه يا رسول اللّه چنين نيست بلكه شما ( هر گاه خواستى ) بنزد ما بيا و در انجمن ما قدم نه و آنچه خواهى براى ما بياور كه به خدا تو هر چه بياورى ما بدان علاقه مند هستيم و آن را دوست داريم و چيزى است كه خدا ما را بدان گرامى داشته و راهنمائى فرموده ! عبد اللّه بن أبى كه آن كلمات را از اطرافيان شنيد رو گردانده و اين دو شعر را زمزمه كرد :
متى ما يكن مولاك خصمك لا تزل * تذلّ و يصرعك الذين تصارع
و هل ينهض البازى به غير جناحه * و ان جذّ يوما ريشه فهو واقع