( 1 )
شمهاى از سرگذشت منافقين مدينة
هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمدينه هجرت فرمود مردم آن شهر در تحت اطاعت دو نفر كه خود برياست انتخابشان كرده بودند بسر ميبردند ، يكى عبد اللّه بن ابى بن سلول بود كه هر دو قبيلهء اوس و خزرج ببزرگى و سيادت او گردن نهاده بودند ، و ديگرى ابو عامر عبد عمرو بن صيفى بود كه قبيلهء اوس او را بسيادت خويش انتخاب كرده بودند و او پدر حنظلة غسيل الملائكة است كه در جنگ احد بشهادت رسيد ( و داستانش در جاى خود مرقوم خواهد شد ) ابو عامر در زمان جاهليت به حال رهبانيت بسر ميبرد و لباسهاى پشمين بتن مىكرد و از اين رو مردم او را لقب « راهب » داده بودند .
پيش از آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله وارد مدينه شود مردم مدينه براى عبد اللّه بن أبىّ تاجى مرصع تهيه كرده بودند تا آن را بر سر او گذارده و ويرا برياست و سلطنت آن شهر و حومه منصوب كنند ، ليكن با ورود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مردم از اين كار منصرف شده از دور او پراكنده شدند و بسوى آن حضرت متوجه شدند .
اين جريان حسادت عبد اللّه بن أبى را تحريك كرد و موجب شد تا كينهء اسلام و رهبر عاليقدر اين دين مقدس را در دل گيرد چون عملا مشاهده كرد با ورود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بمدينه سلطنت و رياست او به كلى پايمال شد ، ولى از آنجايى كه مردم مدينه متوجه پيامبر اسلام شده بودند و علاقهء بدان حضرت پيدا كرده بودند او نيز صلاح خود را در آن ديد كه در صورت ظاهر همرنگ جماعت شده و اسلام آورد ولى در باطن به حال نفاق بسر ميبرد و روز بروز كينه و عداوتش نسبت برسول خدا صلى اللّه عليه و آله زيادتر ميشد - و اما ابو عامر بن صيفى چون مشاهده كرد كه قوم و قبيلهء او باسلام گرويدند با آنان مخالفت كرده به همان حال كفر خويش باقى مانده و با چند تن از نزديكان خود كه جمعا بيست نفر نمىشدند بمكة رفت و بدين ترتيب از قبول اسلام و متابعت پيغمبر