( 1 ) و او در آن هنگام كه برادرش حسان كشته شد كودكى بيش نبود ، و كمكم بزرگ شده و جوانى نورس و خوش سيما و خردمند گشته بود ، همين كه فرستادهء لخنيعة بنزد او آمد ذو نواس دانست كه او را براى چه كار خواسته است ، از اين رو كارد برنده و نازكى همراه برداشته و در ميان كفش خود پنهان كرده بنزد لخنيعه آمد ، و چون با براى انجام آن كردار زشت خلوت كرد ذو نواس بر او حمله كرده سر او را بريد و در همان درگاهى كه خود او سر ميكشيد گذارد و مسواكش را نيز در دهانش نهاده از آنجا به زير آمده بيرون رفت .
مردم كه او را ديدند بكنايه از او جريان را پرسيدند ، او نيز در پاسخشان بكنايه گفت : جريان را از سر بريده بپرسيد [ ( 1 ) ] ، چون به آن درگاه نگاه كردند متوجه سر بريدهء لخنيعه شدند پس بدنبال ذو نواس بيامدند تا به او رسيده به دو گفتند : راستى تنها تو سزاوار سلطنت و پادشاهى هستى كه ما را از شرّ اين مرد خبيث آسوده ساختى !
سلطنت ذو نواس در يمن
بدين ترتيب مردم يمن ذو نواس را كه نامش يوسف بود بسلطنت و پادشاهى برگزيدند ، و تمامى قبائل يمن و حمير سر بفرمان او درآوردند ، و او آخرين پادشاه حمير بود ، و هم او صاحب داستان اخدود ( كه خداوند در قرآن بيان فرموده ) مىباشد كه سلطنتش دير زمانى در يمن دوام يافت .
هامش
[ ( 1 ) ] عبارت سيرة و تاريخ طبرى در اينجا مجمل و مبهم است ولى مطابق آنچه از اغانى نقل شده عبارت چنين است : « فلما خرج ذو نواس و ركب ناقة له يقال لها السراب ، قالوا : أرطب ام يباس ؟ فقال : ستعلم الاحراس ، است ذى نواس ، است رطبان ام يباس » .