( 1 ) سبب آن را پرسيد ، يكى از آنان در پاسخ گفت : به خدا هر كس برادر و يا يكى از خويشان خود را مانند تو بكشد خواب از چشم او برود و به مرض بىخوابى دچار گردد ، عمرو كه اين سخن را شنيد شروع كرد بكشتن آن دسته از اشراف و بزرگان قبائل كه او را بكشتن حسان وادار كرده بودند ، تا اينكه نوبت به ذو رعين رسيد همين كه خواست او را بكشد ذو رعين گفت : من عذر خويش خواستهام و بدين كار رضايت نداشتم ، و مدرك آن در نزد خودت موجود است عمرو گفت : آن مدرك كدام است ؟ ذو رعين گفت : همان نامه كه به تو دادم ، چون نامه را بياوردند و آن دو شعر را در آن ديد ذو رعين را رها كرد و عمرو دانست كه او در آن روز نصيحت خود را كرده ولى پذيرفته نشده است ، و بهر صورت عمرو پس از اين جريان به هلاكت رسيد ، و پس از او شيرازهء قبائل حمير از هم گسيخت و همگى پراكنده شدند .
سلطنت لخنيعه معروف به ذو شناتر در مملكت يمن
پس مردى از قبيلهء حمير كه از مردم آن مملكت نبود بنام لخنيعة بر ايشان مسلط گشت و بزرگان و نيكان ايشان را بكشت و مردمان يمن را بيازرد تا يكى از مردم حمير نيز در مذمت او اشعارى گفت [ ( 1 ) ] ( ولى او همچنان بظلم و طغيان خويش ادامه ميداد ) .
ذو شناتر صرف نظر از ظلم و ستمى كه ميكرد مردى زشت كردار و بد عمل بود كه كار قوم لوط را انجام ميداد ، و بخصوص بدنبال پادشاهزادگان ميفرستاد و براى اينكه اينان در بزرگى بسلطنت نرسند در غرفهء كه مخصوص اين عمل ساخته بود با آنان عمل زشت انجام ميداد ، و پس از فراغت از كار خويش از درگاهى كه در آن غرفه بود سرميكشيد و مسواكى در دهان خود ميگذارد تا بدين وسيله فراغت خود را از آن كار بمستحفظان و لشگريانش كه در پائين غرفه بودند بفهماند .
تا اينكه روزى به همين منظور بدنبال ذو نواس فرزند تبع و برادر حسان فرستاد ،
هامش
[ ( 1 ) ] بصفحهء 30 سيرة مراجعه شود .