( 1 ) يكى از قريش بود چون بر خاست نظر من بپاى او افتاد ديدم يك جفت نعلين نو به پا دارد من براى آنكه سخنى گفته باشم و باصطلاح با همراهان خود در سخن شركت كرده باشم بأبو جابر گفتم : تو يكى از بزرگان و اشراف ما هستى نمىتوانى نعلينى مانند نعلين اين جوان قرشى بپوشى ؟
حارث بن مغيرة اين سخن را شنيد ، بلا درنگ نعلينها را از پاى خويش در آورده بنزد من انداخت و گفت : به خدا بايد اينها را بپوشى ! ابو جابر به من گفت : نه اى مالك ، تو اين جوان را بخشم آوردى ، نعلينش را به او پس بده ! گفتم : به خدا پس نخواهم داد ، زيرا من اين جريانرا بفال نيك گرفتم ، و اگر فال من راست بگويد خود او را هم ميربايم ! قريش از آنجا بنزد عبد اللّه بن ابى بن سلول ( كه مردم مدينه با ديدهء احترام و سيادت به او مىنگريستند ) آمده و جريان را از او پرسيدند ؟
عبد اللّه گفت : اين كار مهمى است و هيچگاه قوم من بدون اطلاع من بچنين كارى اقدام نميكنند ، قريش كه چنان ديدند باز گشتند ولى چون بد گمان شده بودند بناى تحقيق و كنكاش را گذاردند .
هنگامى مطلب براى قريش مسلم شد كه حاجيان از منى كوچ كرده بودند و بخصوص مردم مدينه از شهر مكه نيز خارج شده بودند ، از اين رو قريش بدنبال آنان بيرون آمده ولى از تعقيب كردن ايشان نتيجه نگرفته و بجز بسعد بن عبادة و منذر بن عمرو كه در اذاخر [ ( 1 ) ] به آنها رسيدند به ديگرى دسترسى پيدا نكردند سعد و منذر هر دو از نقبا بودند ، اما منذر را نتوانستند دستگير كنند و بهر وسيلهاى بود خود را از چنگ ايشان خارج ساخته فرار كرد ، ولى سعد بن عبادة را دستگير كرده و بوسيلهء نوار و تنگى كه پالان مركبش را با آن بسته بود دستهاى او را بگردنش محكم بستند ، و بدين ترتيب او را به شهر مكه آورده در آنجا تحت شكنجهاش قرار دادند
هامش
[ ( 1 ) ] « اداخر » نام جائى است در نزديكى مكه و گويند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هنگام فتح مكه از آنجا بمكة آمد .