( 1 ) عبد الرحمن گويد : روزهاى جمعه كه ميشد من براى اقامهء نماز جمعه دست پدرم را ميگرفتم و او را به مسجد ميبردم و چون صداى اذان نماز جمعه را مىشنيد بى اختيار بروح اسعد بن زرارة ( كه از دنيا رفته بود ) درود ميفرستاد و براى او استغفار ميكرد ، و اين كار را در هر جمعه تكرار ميكرد ، من تصميم گرفتم كه اين بار جهت آن را از او جويا شوم ، و چون روز جمعه شد از او پرسيدم :
پدر جان چگونه است كه هر گاه صداى اذان نماز جمعه را ميشنوى به ياد اسعد بن زرارة افتاده و براى او طلب آمرزش ميكنى ؟
گفت : اى فرزند نخستين كسى كه در « هزم النيت » در ناحيهء « حرة بنى بياضه » جائى كه موسم به « نقيع الخضمات » است براى ما نماز جمعه خواند اسعد بن زرارة بود و چون نماز جمعه بر پا مىشود من فورا به ياد او ميافتم . گفتم :
در آن روز شما چند نفر بوديد ؟
گفت : چهل نفر مرد بوديم كه در نماز جمعه او حاضر شديم .
جريان اسلام سعد بن معاذ و اسيد بن حضير :
چنانچه گفتيم مصعب بن عمير به خانه اسعد بن زرارة وارد شد و بتعليم قرآن و تبليغ دين اسلام مشغول گشت .
اسعد بن زرارة روزها مصعب را با خود بمحلههاى مختلف شهر مدينه مىبرد و در هر محلهاى به كار دعوت مردم بدين اسلام مشغول ميشدند .
تا روزى بمحله بنى عبد الاشهل و بنى ظفر آمد ، رئيس اين دو قبيله دو نفر بودند بنامهاى سعد بن معاذ و اسيد بن حضير ، سعد بن معاذ خالهزادهء اسعد بن زرارة بود ، اسعد و مصعب در باغى از باغهاى بنى ظفر فرود آمدند و گروهى از مسلمانان نيز به آنها پيوستند .
سعد بن معاذ از آمدن آنها بمحلهء خود آگاه شد و خواست براى بيرون كردن ايشان بپاى خود بنزد آنها بيايد ولى روى خويشى با اسعد صرف نظر كرده بأسيد بن حضير گفت :