( 1 ) ما بيائى و بتبليغ و نشر مطالبى كه ما خوش نداريم اقدام كنى ! مصعب گفت : آيا ممكن است قدرى بنزد ما بنشينى و سخن ما را بشنوى اگر مطابق ميل و پسند تو بود آن را بپذيرى ، و اگر آن را خوش نداشتى هرطور دلخواه تو بود ما عمل كنيم .
سعد - همانند اسيد - گفت : از روى انصاف سخن گفتى ، سپس حربه كه در دست داشت بر زمين نهاده نشست .
مصعب اسلام را بر او عرضه داشت و چند فراز از آيات قرآن را بر او خواند .
اسعد گويد : من و مصعب به صورت سعد نگاه مىكرديم و از اينكه ميديديم تدريجا صورتش باز و بشاش مىشود دانستيم كه اسلام در او اثر كرده و مجذوب گشته است .
از اين رو پرسيد : شما براى داخل شدن در اين دين چه مىكنيد ؟
گفتند : بايد غسل كنى و خود را شستشو دهى و جامهات را بشوئى و شهادتين را بر زبان جارى ساخته و نماز بخوانى .
سعد برخاسته غسل كرد و خود را شستشو داد و شهادتين را بر زبان جارى ساخته نماز خواند . آنگاه حربهء خويش را بدست گرفته بسوى قوم خود برگشت و با اسيد بن حضير كه چشم به راه آمدن او بود برخاسته بميان قبيله آمدند .
افراد قبيله كه سعد را ديدند با هم گفتند : به خدا سوگند قيافهء سعد تغيير كرده و آن سعدى نيست كه از اينجا رفت ، بهر صورت سعد بن معاذ بميان قبيلهء خود آمده گفت :
اى بنى عبد الاشهل ! مقام من در ميان شما چگونه است ؟
گفتند : به خدا سوگند تو بزرگ ما و در رأى از همه برتر و والاترى .
سعد گفت : پس بدانيد كه تا به خدا و رسول او ايمان نياوريد با هيچيك از مرد و زن شما سخن نخواهم گفت .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 285
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٨٥