( 1 ) و در ميان عرب هيچ قبيلهء در رد بدان حد گستاخانه با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتار نكردند .
و ديگر قبيله بنى عامر بود كه چون پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله دعوت خويش را به آنان اظهار داشت مردى از ايشان بنام « بيحرة » گفت : به خدا اگر من اين جوان را از قريش بستانم بوسيلهء او ميتوانم عرب را تحت فرمان خويش درآورم ، آنگاه رو بدان حضرت كرده گفت : اگر ما فرمانپذير تو شويم و خدا تو را بر دشمنان پيروز گرداند آيا فرمانروائى را پس از خودت بما مىسپارى ؟ رسول خدا فرمود : اين كار بدست خدا است و هر كه را او بخواهد پس از من زمامدار مردم خواهد نمود ! « بيحرة » گفت : آيا روا است كه ما سينههاى خود را هدف دشمنان تو قرار دهيم و چون بر آنها پيروز شدى كار را به ديگرى واگذار كنى ؟ ما را به تو و كار تو نيازى نيست و بدين ترتيب سخنان آن حضرت را نپذيرفتند .
در ميان قبيلهء بنى عامر پيرى سالخورده بود كه از شدت پيرى نمىتوانست همراه قبيله هنگام موسم بمكة بيايد ، و رسم افراد اين قبيله اين بود كه چون به محل خود باز ميگشتند بنزد پير مرد مزبور ميرفتند و آنچه ديده بودند براى او نقل ميكردند .
اين بار كه مراجعت كردند براى او نقل كردند : كه جوانى قرشى از فرزندان عبد المطلب بنزد ما آمد كه مدعى نبوت بود و ما را بدين خود دعوت كرد و از ما خواست تا او را يارى كرده به محل خود بياوريم ! پير مرد دستهاى خود را بر سر گذارده فرياد زد : كار از كار گذشت و جبران نتوان كرد ! چرا دعوتش را نپذيرفتيد به خدا سوگند او بر حق بوده زيرا هيچيك از فرزندان اسماعيل بدروغ ادعاى نبوت نكند ، بيهوده سعادتى را از دست داديد !
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با سويد بن صامت :
پيغمبر اسلام صلى اللّه عليه و آله همچنان دعوت خويش را ادامه داد و در موسم آمدن قبائل به مكه بنزد آنها ميرفت و ايشان را بدين اسلام و يارى خويش ميطلبيد .
براى حركت آن حضرت كافى بود كه بشنود مرد محترمى از رؤساى قبائل