( 1 ) خدا صلى اللّه عليه و آله دست به طرف انگور دراز كرد و براى برداشتن حبهء انگور « بسم اللّه » گفت .
عداس كه براى اولين بار چنين سخنى را شنيده بود در چهرهء رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خيره شد و گفت : اين جملهء كه تو گفتى در ميان مردم اين بلاد معمول نيست ؟
پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به دو فرمود : تو اهل چه شهرى هستى و دين تو چيست ؟
عداس گفت : من مسيحى مذهب و از اهل شهر نينوى ميباشم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : از شهر مرد شايسته : يونس بن متى ؟
عداس با تعجب گفت : تو از كجا يونس بن متى را مىشناسى ؟
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : او برادر من و پيغمبر خدا بود چنانچه من پيغمبر و فرستادهء خدا هستم .
عداس كه اين سخن را شنيد پيش آمده سر آن حضرت را بوسيد و سپس خم شده به روى دست و پاى او افتاده شروع ببوسيدن كرد .
عتبة و شيبة كه ناظر اين جريان بودند به يكديگر گفتند : اين مرد غلام ما را از راه بدر برد . و چون عداس بنزد ايشان بازگشت به دو گفتند : اى عداس چرا سر و دست و پاى اين مرد را بوسيدى ؟ عداس گفت : چيزى نزد من بهتر از آن نبود زيرا اين مرد از چيزهائى خبر داد كه جز پيمبران كسى بر آنها آگاهى ندارد ! عتبة و شيبة به دو گفتند : مواظب باش مبادا اين مرد تو را از دين خود بيرون برد و بدان كه دين تو بهتر از دين اوست .
ايمان جنيان برسول خدا صلى اللّه عليه و آله :
همين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از ايمان آوردن قبيلهء ثقيف مأيوس گشت بسوى وطن خويش بازگشت و راه مكه را در پيش گرفت ، و چون بنخلة ( كه تا مكه يك شب راه بود ) برسيد شب را در آنجا بماند و نيمهء شب به نماز برخاست .
چند تن از جنيان شهر نصيبين - كه عددشان بهفت نفر ميرسيد - بر آن حضرت گذشتند و آواز تلاوت قرآن او را شنيدند ، آواى روح افزاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و آيات دلنشين قرآن مجذوبشان كرده و مانع از حركت آنان شد و تا پايان تلاوت