( 1 ) به كار آنها نداشته باشى ؟ ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : من از ايشان چيزى نميخواهم جز اينكه يك كلمه بگويند و بدان وسيله بر تمام عرب سيادت كنند و عجم را نيز زير فرمان خويش درآورند ! ابو جهل گفت : به حق پدرت سوگند ما حاضريم بجاى يك كلمه ده كلمه بگوييم ، بگو آن يك كلمه چيست ؟
فرمود : آن كلمه اين است كه بگوييد « لا إله الا اللّه » و پس از آن دست از بتپرستى برداريد .
تا اين سخن از دهان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيرون آمد آنان دستهاى خود را بهم زده گفتند : اى محمد ( تو كه باز اين حرفها را تكرار ميكنى ) آيا ميخواهى همه خدايان را بيك خدا تبديل كنى ؟ راستى كار تو شگفتانگيز است . . .
اين را گفتند و بهم نگاهى كرده اظهار داشتند : به خدا سوگند اين مرد هيچگونه عهد و پيمانى با شما نمىبندد و هيچ قولى بشما نميدهد برخيزيد و بدنبال كار خود و آئين خود برويد تا خدا ميان ما و او قضاوت كند .
آنان رفتند و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را با ابو طالب در اطاق تنها گذاردند .
ابو طالب برسول خدا گفت : اى فرزند برادر به خدا سوگند پيشنهادى كه تو بايشان كردى پيشنهاد بى جا و زورى نبود ! رسول خدا كه اين سخن را از ابو طالب شنيد در اسلام او طمع بست و فرمود : عمو جان آن كلمه را تو بگو تا تو را در روز قيامت شفاعت كنم ؟ ابو طالب كه اشتياق محمّد صلى اللّه عليه و آله را در اسلام او ديد گفت : اى برادر زاده به خدا اگر ترس آن نبود كه قريش تو و فاميلت را سرزنش كنند و بگويند : من از ترس مرگ اين كلمه را گفتم هر آينه آن را بر زبان جارى ميكردم ، و اكنون نيز فقط بخاطر اينكه تو خوشحال شوى آن را ميگويم و چون مرگش نزديك شد عباس بن عبد المطلب ديد لبان ابو طالب حركت مىكند ، گوش فرا داد و برسول خدا صلى اللّه عليه و آله گفت : اى فرزند برادر به خدا سوگند آن كلمه را كه تو ميخواستى
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 267
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٦٧