( 1 ) خندان نبود ؟
جبرئيل گفت : اگر اين فرشته تا كنون خنديده بود و يا بعد از اين ميخنديد به تو هم روى خندان نشان ميداد ولى اين فرشتهاى است كه هيچگاه نميخندد ، اين فرشته خازن و نگهبان دوزخ است .
بجبرئيل گفتم : ممكن است به او فرمان دهى تا آتش را به من نشان دهد ؟
جبرئيل گفت : آرى . آنگاه بفرشتهء مزبور گفت : آتش دوزخ را بمحمد نشان بده .
فرشتهء مزبور سرپوش جهنم را برداشت بناگاه ديدم آتش زبانه كشيد و شعلههاى آن بارتفاع زيادى بالا رفت بطورى كه من گمان كردم كه ما را فرا خواهد گرفت ، بجبرئيل گفتم : به دو فرمان ده تا آتش را بجاى خود باز گرداند ، جبرئيل دستور داده فرشته آتش را بجاى خود باز گرداند و گويا با رفتن آتش سايهء جاى آن را گرفت ، و آتش هم چنان فرو نشست تا سرپوش را دوباره بجاى خود گذارد .
و نيز در آسمان دنيا مردى را ديدم كه نشسته بود و ارواح بنى آدم را بر او عرضه ميكردند پس با ديدن برخى خوشحال ميشد و ميگفت :
« روح پاكى است كه از جسدى پاك بيرون آمده » .
و با ديدن برخى صورتش گرفته ميشد و ميگفت :
« روح ناپاك و خبيثى است كه از جسدى ناپاك بيرون آمده » بجبرئيل گفتم : اين مرد كيست ؟ گفت : اين پدرت آدم است كه ارواح فرزندانش به دو عرضه مىشود ، و چون روح مرد مؤمنى را مىبيند خوشحال مىشود و ميگويد :
« روح پاكى است كه از جسدى پاك بيرون آمده » و چون بروح كافرى بر مىخورد اندوهگين و ناراحت مىشود و ميگويد : « روح ناپاكى است كه از جسدى ناپاك بيرون آمده » .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 258
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٥٨