( 1 ) درّه رها ميكرد و بدين ترتيب به كسانى كه در شعب بودند غذا مىرساند .
بالجملة هشام بن عمرو بنزد زهير بن ابى اميه كه مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود آمده گفت : اى زهير تا بكى تو شاهد اين منظرهء رقت بار هستى ! تو بآسودگى غذا مىخورى ، لباس ميپوشى ، با زنان ازدواج ميكنى ! ولى فاميل نزديك تو ( بنى هاشم كه دائى تو هستند ) بدان حال رقت بارى هستند كه خود ميدانى ، نه چيزى بدانان فروخته مىشود و نه چيزى از آنان خريدارى مىشود ، نه زن به آنها ميدهند و نه دختر از ايشان ميگيرند ( آيا تو بدين وضع راضى هستى ) ؟ ! به خدا اگر اينان فاميل ابو جهل بودند و تو او را دعوت ميكردى تا چنين عهد نامهاى را بر عليه آنها امضاء كند به خدا او هرگز نمىپذيرفت ! زهير گفت : اى هشام من يك نفر بيش نيستم آيا يك تنه چه كارى از من ساخته است ؟ به خدا اگر مرد ديگرى با من همراه بود اقدام بنقض آن عهد نامهء ننگين ميكردم ! هشام گفت : آن يك نفر من هستم كه با تو در اين كار همراهم ! زهير گفت : شخص ثالثى را نيز با ما همراه كن ! هشام بنزد مطعم بن عدى آمده گفت : اى مطعم آيا تو راضى هستى كه يك تيره از بنى هاشم نابود گردند و تو نظاره كنى ، و با ساير قريش موافقت در اين كار داشته باشى ؟ گفت : از من يك نفر كارى ساخته نيست ! من چه كارى ميتوانم انجام دهم ؟
هشام گفت : ديگران هم با تو همراه هستند ، مطعم گفت : كيست ؟ گفت : من ، مطعم گفت : شخص ثالثى هم پيدا كن ، هشام گفت : پيدا كردهام ، گفت : كيست ؟
هشام گفت : زهير بن ابن اميه ، مطعم گفت : يك نفر ديگر را هم با ما همراه كن تا چهار نفر شويم .
هشام بنزد ابو البخترى ( برادر ابو جهل ) رفته و او را نيز با خود همراه كرد و آمادگى زهير و مطعم را نيز به اطلاع او رسانيد ، ابو البخترى گفت : شخص ديگرى هم پيدا كن تا پنج نفر شويم .
هشام بنزد زمعة بن اسود آمد و او را نيز با خود موافق كرد ، زمعة پرسيد :
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 238
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٣٨