( 1 ) فرستادگان قريش بحبشه آمدند و پيش از آنكه بحضور نجاشى بروند هداياى فرماندهان لشگر و درباريان را به صاحبانش رسانده و بهر يك از آنها جداگانه گفتند :
جريان كار ما اين است كه گروهى از جوانان نابخرد و ابلهان قوم ما بتازگى از دين پدران ما دست كشيده و بدين تازهاى درآمدهاند كه نه دين شما ( دين مسيح ) است و نه ما چنين دينى سراغ داشتهايم ، اينان بطور مخفيانه و فرارى از مكه گريخته و بسرزمين پادشاه حبشه نجاشى وارد شدهاند اكنون سران قريش و بزرگان ايشان ما را بحضور پادشاه فرستادهاند تا آنها را بما تسليم كند و ما اينان را به مكه باز گردانيم ، و چون ما بحضور پادشاه بار يافتيم شما نيز در انجام اين منظور با ما مساعدت كنيد و نظر شاه را با ما موافق سازيد تا پيش از آنكه خود مهاجرين را بدربار احضار كند آنها را بما تسليم نمايد ، زيرا احتياجى بمذاكره و احضار آنها بدربار نيست و بزرگان قريش كه ما را براى استرداد آنان فرستادهاند به وضع و روحيهء آنها آشناتر و داناتر از شمايند .
درباريان نجاشى قول همه گونه مساعدتى را در حضور شاه بنمايندگان قريش دادند و بالاخره براى ملاقات و شرفيابى آنها بحضور شاه وقت گرفتند و شرفياب شدند ، نجاشى هداياى قريش را پذيرفته و از وضع ايشان پرسيد ! آنان در جواب گفتند : اعلىحضرتا ! جمعى از جوانان ابله و بىخرد ما بتازگى دست از دين خود كشيده و دينى آوردهاند كه نه دين ما است و نه دين شما ، اينان ( كه از ترس ما نتوانستند در مكه بمانند ) بكشور شما گريخته و بدين سرزمين آمدهاند اينك بزرگان آنها يعنى پدران و عموها و رؤساى عشيره و قبايل ايشان ما را بنزد شما فرستاده تا آنان را بنزد قريش كه داناتر به حال و وضع آنها هستند بازگردانيد ! سكوتى مجلس را فرا گرفت ، عبد اللّه و عمرو بن عاص نگرانند تا مبادا شاه دستور باحضار مهاجرين دهد ، زيرا چيزى براى بهم زدن نقشهء آنها بدتر از اين نبود كه شاه آنها را ببيند و سخنانشانرا بشنود ، فرماندهان سپاه و درباريان كه خود را آمادهء كمك بفرستادگان قريش كرده بودند لب گشوده گفتند :
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٢٠٦