( 1 ) طلوع كرد متفرق شدند و تصادفا در راه بهم برخوردند و چون از مكان و منظور يك ديگر مطلع شدند همديگر را ملامت كرده گفتند : از اين پس بچنين كارى دست نزنيد زيرا اگر سفها و جهال از كار شما اطلاع پيدا كنند ، ممكن است خيالى دربارهء شما بكنند و آن روز را بدنبال كار خود رفتند .
شب ديگر كه شد دوباره هر كدام بجاى ديشب آمده و تا صبح در آنجا بنشستند و به قرآن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گوش فرا دادند و چون صبح شد متفرق شدند و دوباره در راه بهم برخوردند و همان سخنان ديروز را تكرار كردند ، تا شب سوم شد باز هم چنان هر يك در اطراف خانه رسول خدا آمده و در جائى پنهان شد و تا صبح بماندند و چون صبح شد دوباره در راه بهم برخوردند و اين بار با هم پيمان بستند كه از اين پس دست بچنين كارى نزنند .
اخنس بن شريق در آن روز به منزل رفت و عصاى خود را برداشته بدر خانهء ابو سفيان آمد و به او گفت : اى ابا حنظله رأى تو دربارهء آنچه از محمّد شنيدى چيست ؟
ابو سفيان گفت : به خدا برخى از آنچه شنيدم فهم كردم و مقصود آن را دانستم و معناى برخى را ندانستم و مقصود آن را نيز نفهميدم ، اخنس گفت : به خدا سوگند من هم مانند تو بودم .
سپس بدر خانهء ابو جهل رفت و به او گفت : نظر تو دربارهء آنچه از محمّد شنيدى چيست ؟ ابو جهل با ناراحتى گفت : چه شنيدم ! ما و فرزندان عبد مناف دربارهء رسيدن بشرف و بزرگى مانند دو اسبى كه در ميدان مسابقه ميروند منازعه داشتيم ما مىخواستيم از آنها سبقت جوئيم و آنان قصد سبقت بر ما را داشتند ، آنان اطعام كردند ما نيز اطعام كرديم ، آنان بخشش كرده اموال بدر خانهء اين و آن بردند ما همچنين كرديم ، و چون ما هر دو در موازات همديگر قرار گرفتيم آنها گفتند :
در ميان ما پيغمبرى است كه از آسمان به دو وحى شود ! و ما چگونه ميتوانيم بچنين فضيلتى برسيم ! به خدا ما كه هرگز به دو ايمان نخواهيم آورد و او را تصديق نخواهيم كرد .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 194
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٩٤