( 1 ) براى نماز به مسجد الحرام آمد و آن حضرت نماز را رو بشام ( و بيت المقدس ) ميخواند پس در ما بين ركن يمانى و حجر الاسود رو به طرف بيت المقدس ايستاد بطورى كه كعبه روبروى آن حضرت قرار گرفته بود ، از آن سو قريش براى تماشاى كار ابو جهل به مسجد آمدند ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مشغول نماز شد و چون به سجده رفت ابو جهل سنگ را برداشته بجانب آن حضرت آمد چون نزديك شد ناگاه مردم ديدند همانطور كه سنگ در دستش بود با رنگى پريده و بدنى لرزان وحشتزده به عقب برگشت و چون مقدارى آمد سنگ را از دست خود به زمين انداخت .
چند تن از قريش بسوى او دويده گفتند : اى ابا حكم چه شد و اين چه حالى است ؟ گفت :
من همانطور كه ديشب بشما گفته بودم رفتم تا سنگ را بر سر او بيندازم ولى بمحض اينكه به او نزديك شدم شتر نرى غرّش كنان به من حمله كرد ، و به خدا تاكنون شترى به اين بزرگى با آن گردن و دندانهاى تيز نديده بودم ، و آن شتر دهان باز كرد كه سر مرا در دهان خود فرو برد ! و در حديث آمده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : آن جبرئيل بود و اگر ابو جهل نزديك شده بود او را از روى زمين ميربود .
اين سخنان را كه ابو جهل گفت نضر بن حارث از جا برخاست ، و اين نضر از شياطين قريش و از دشمنان سر سخت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله بود ، و چون به شهر حيرة مسافرت كرده بود در آنجا افسانههاى شيرينى از پادشاهان ايران و داستانهائى از رزمجوئى رستم و اسفنديار شنيده بود و چون پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در مجلسى مينشست و مردم را متذكر خداوند ميكرد و از عذابهائى كه دچار اقوام گذشته ( مانند قوم عاد و ثمود ) شده بود بر حذر ميداشت پس از رفتن آن حضرت نضر بجاى او مىنشست و ميگفت به خدا داستانهائى كه من مىگويم بهتر از قصههائى است كه محمد براى شما ميگويد ، بيائيد تا من قصههاى شيرينترى برايتان بگويم ، مردم گرد او جمع ميشدند ، پس شروع ميكرد به گفتن داستانهاى رستم و اسفنديار
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 182
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١٨٢