( 1 ) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله جويا شدند ، كاهن هنگام طلوع خورشيد از بالاى كوه سرازير شده بنزد ايشان آمد و بكمانى كه همراه داشت تكيه زده آنگاه سر بسوى آسمان بلند كرد و مدتى چشمان خود را بر آسمان دوخت سپس حركتى به خود داد ، گفت : اى مردم خداوند محمّد صلى اللّه عليه و آله را گرامى داشته و او را برگزيد و دل او را پاك و پاكيزه فرمود ، و بدانيد كه مدت اقامت او در ميان شما اندك است . اين را گفت و از همان راهى كه آمده بود دوباره بالا رفت .
سخن سواد بن قارب كاهن بعمر بن خطاب :
گويند روزى عمر بن خطاب در مسجد مدينه نشسته بود ، مرد عربى [ ( 1 ) ] به مسجد درآمد و سراغ عمر را گرفت ، عمر كه او را ديد گفت : اين مرد در زمان جاهليت كاهن بوده و هنوز به حال شرك و بتپرستى بسر ميبرد ! پس آن مرد نزديك آمده سلام كرد و نشست ، عمر گفت : آيا مسلمان شدهاى گفت : آرى : پرسيد : آيا تو در جاهليت كاهن نبودى ؟ گفت : سبحان اللّه اى عمر دربارهء من گمان بدى بردى ، و چيزى به من نسبت دادى كه گمان ندارم از روزى كه بخلافت رسيدهاى تا كنون به كسى گفته باشى ، عمر گفت : پوزش ميطلبم ، من و تو در زمان جاهليت بكارى بدتر از كهانت آلوده بوديم و آن بتپرستى بود ، كه با بتها دست بگريبان بوديم تا اينكه خداوند ما را بوسيله رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گرامى داشت مرد گفت : آرى اى عمر به خدا سوگند من در زمان جاهليت كاهن بودم ، عمر گفت : بگو همزاد جنى تو چه خبرى به تو داد ؟ گفت : يك ماه يا كمتر پيش از اسلام بنزد من آمده گفت : آيا بجنيان و نا اميدى و نكبت بارى ايشان ، و پناه آوردنشان به پشت اشتران ننگرى ؟ .
عمر گفت : آرى من نيز در آن زمان با چند تن از قريش در كنار بتى بوديم مردى از عرب گوسالهء بپاى آن بت آورد كه قربانى كند ، ما هم بانتظار نشستيم كه كار كشتن گوساله به آخر رسد و هنگام تقسيم آن سهمى هم بما بدهند ، ناگاه
هامش
[ ( 1 ) ] نام اين مرد چنانچه گويند : سواد بن قارب بوده است .