( 1 ) بحيرا كه چنان ديد از صومعه خود به زير آمده و بنزد كاروانيان فرستاد كه من براى شما طعامى فراهم كردهام و دوست دارم امروز تمامى شما كوچك و بزرگ و آزاد و بنده هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد ، يكى از كاروانيان گفت : اى بحيرا به خدا امروز براى تو داستان تازهء اتفاق افتاده زيرا چندين بار تا كنون ما از اينجا گذشتهايم و هيچگاه مانند امروز از ما پذيرائى نكردهاى ؟
بحيرا گفت : راست است ، لكن نه اين است كه شما ميهمانيد ، من دوست دارم امروز نسبت بشما اكرامى كرده باشم و از اين رو طعامى آماده كرده و ميل دارم تمامى شما از آن بخوريد ! قرشيان بسوى صومعه راهب به راه افتادند ، تنها رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را بخاطر اينكه سنش از همه كمتر بود در زير همان درخت پهلوى اثاثيه خود بجاى گذاردند همين كه افراد كاروان يكى پس از ديگرى بصومعه راهب درآمدند ، بحيرا نگاهى بچهرهء يكايك آنان كرد و آن اوصافى كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در كتابها ديده بود در آنان مشاهده نكرد از اين رو پرسيد : كسى از شما بجاى نمانده ؟ گفتند : اى بحيرا كسانى كه شايستگى آمدن سر سفره تو را داشتند آمدند و جز كودكى كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان است كسى بجاى نمانده ، بحيرا گفت : اين كار را نكنيد او را نيز بدينجا بياوريد ، مردى از قريش گفت : بلات و عزى سوگند آيا براى ما سرافكندگى است كه پسر عبد اللّه بن عبد المطلب در ميان ما باشد ! ؟
اين را گفت و سپس برخاسته حضرت را با خود بدان انجمن برده و در كنار خويش نشانيد ، بحيرا بدقت بچهرهء آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاء بدن او را كه اوصافش را در كتابها ديده بود از زير نظر خود گذرانيد .
ميهمانان راهب كه همان كاروانيان بودند غذا را خورده و سفره بر چيده شد و دسته دسته از دير خارج شدند ، بحيرا كه در تمام اين احوال محو تماشاى محمد صلى اللّه عليه و آله و حركات او بود برخاسته بنزدش آمد و گفت : اى پسر ! تو را بلات و عزى سوگند مىدهم كه پرسشهاى مرا پاسخ گوئى ، بحيرا در سوگندى كه بلات
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 116
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص١١٦