تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
( 1 ) و عزى خورد منظورى نداشت جز اينكه ديده بود اهل كاروان بدانها سوگند مىخورند ، ولى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه نام لات و عزى را شنيد فرمود : مرا بلات و عزى سوگند مده زيرا چيزى در نظر من از آن دو مبغوض‌تر نيست ! بحيرا گفت : پس تو را به خدا سوگند دهم كه آنچه از تو ميپرسم پاسخم را بدهى ! حضرت فرمود : هر چه ميخواهى بپرس ! بحيرا از زندگى خصوصى آن حضرت و خواب و بيدارى و ساير امورات شخصى او سؤالاتى كرد ، و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله يك يك را پاسخ ميفرمود ، و راهب آنها را با اوصافى كه در كتابها راجع بآنحضرت ديده بود مطابق ميديد ، سپس به پشت سر آن جناب نظر كرده مهر نبوت را ميان دو كتف او چنانچه ميدانست مشاهده كرد . سؤالات ديرنشين تمام شد ، آنگاه رو بابو طالب كرده گفت : اين پسر چه نسبتى با تو دارد ؟ ابو طالب گفت : فرزندم مىباشد ، بحيرا گفت : او فرزند تو نيست و نبايد پدرش زنده باشد ، ابو طالب گفت : فرزند برادرم مىباشد ، بحيرا گفت : پدرش چه شد ؟ ابو طالب گفت : هنگامى كه مادرش به او حامله بود پدرش از دنيا رفت ، بحيرا گفت : راست گفتى اكنون اين برادرزاده‌ات را به شهر و ديار خود باز گردان و از يهوديان او را محافظت كن كه به خدا اگر آنچه من نسبت به اين فرزند ديدم و اطلاع دارم آنان نيز بدانها اطلاع پيدا كنند به دو آسيبى ميرسانند ، و بدانكه كار اين برادرزاده‌ات بزرگ شود ! پس هر چه زودتر او را بديار خويش باز گردان . ابو طالب بواسطهء سخنى كه از بحيرا شنيده بود پس از اينكه از كار تجارت خويش فارغ گشت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را برداشته بسرعت به شهر مكه بازگشت .

داستان زرير و تمام و دريس :

و گويند : چند تن از اهل كتاب [ ( 1 ) ] بنامهاى « زرير » و « تمّام » و « دريس » در همين سفرى كه آن حضرت با عمويش ابو طالب بشام آمده بود مانند بحيرا اوصاف
هامش
[ ( 1 ) ] و در برخى از تواريخ نقل شده كه آنان از يهود بودند .