( 1 ) ابن اسحاق گويد : مردى از لهب از طائفه از دشنوءة كه قيافه شناس بود و از روى قيافه اشخاص خبر از ضمير آنان و آيندهء ايشان ميداد ، و هر گاه به مكه ميآمد قرشيان بچهاى خود را بنزد او ميآوردند و او چهره آنها را ميديد و از آيندهء آنها خبرهائى ميداد ، در يكى از سفرهائى كه به مكه آمد ابو طالب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را پيش او برد ، چشم آن مرد برسول خدا صلى اللّه عليه و آله افتاد و سپس بكارى مشغول شد پس از آن دوباره متوجه ابو طالب شده گفت : آن كودك چه شد ؟ او را پيش من آريد ! ابو طالب كه حرص او را براى ديدار آن حضرت بديد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را از نظر آن مرد پنهان كرد ، قيافه شناس چندين بار تكرار كرد : آن پسرك چه شد ! آن كودكى را كه من ديدم بنزد من آريد كه به خدا داستانى دارد ! ابو طالب كه چنان ديد از نزد آن مرد برخاسته و رفت .
داستان بحيراى راهب :
قرشيان هر ساله براى تجارت بشام ميرفتند ، شهر بصرى در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و از مهمترين مراكز تجارتى آن عصر بشمار ميرفت ، در نزديكى اين شهر صومعه و كليسائى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسائى گوشه گير بنام بحيرا در آن كليسا زندگى ميكرد ، مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و علومى كه در پيش دانشمندان گذشتهء آنان بوده دست بدست و سينه به سينه به بحيراء منتقل گشته است .
كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور ميكرد و گاهى در آنجا منزل ميكردند و هيچگاه بحيراء با آنان سخنى نگفته بود ، ولى اين بار همين كه كاروان قريش در نزديكى صومعه او منزل كردند غذاى زيادى براى آنان تهيه كرده و از ايشان پذيرائى كرد و اين كار بحيراء بدان جهت بود كه هم چنان كه در صومعهء خويش جاى داشت كاروان قريش و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را كه در ميانشان بود ديده بود كه لكهء ابرى بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در آن بيابان سايه افكنده و هم چنان بيامد تا زير آن درختى كه كاروان فرود شدند بالاى آن درخت بايستاد