تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
( 1 ) گفت : آن نورى كه ديروز در چهرهء تو بود از تو زائل گشته و از اين رو ديگر مرا در تو نيازى نيست ، و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل كه بدين مسيح بود و كتابهاى آسمانى را خوانده بود شنيده بود كه به زودى در ميان امت عرب پيغمبرى ظاهر خواهد شد . و در حديث ديگرى است كه عبد اللّه با آمنه دختر وهب به منزل زن ديگرى كه عبد اللّه داشت رفتند ، و دستهاى آن زن به گل آلوده بود ، از عبد اللّه خواست كه با او هم بستر شود ولى عبد اللّه كه دستهاى آلوده به گل او را ديد رو درهم كشيد و خواهش او را رد كرد ، زن كه چنان ديد برخاست و دست و روى خود را شسته و پاكيزه كرده بجاى خويش باز گشت عبد اللّه نيز به قصد رفتن پيش آمنه از جا برخاست و گذرش بدان زن افتاد ، دوباره آن زن خواهش خود را به زبان آورد ولى عبد اللّه ترتيب اثرى بسخن او نداده پيش آمنه رفت و با او هم بستر شد ، و آمنه در همان حال برسول خدا حامله گشت . عبد اللّه از نزد آمنه باز گشت و بنزد آن زن ديگرش رفت و به دو گفت : اكنون حاضرى ؟ گفت : نه ، زيرا آن هنگام كه پيش من آمدى در ميان ديدگانت نورى روشن درخشش داشت ، و من خواستم آن نور را بربايم ، ولى تو خواهش مرا نپذيرفته و بنزد آمنه رفتى و او آن نور درخشان را ربود .

حديث آمنة در دوران حمل بدان حضرت :

آمنه بنت وهب مادر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گويد : هنگامى كه من بدان حضرت حامله بودم كسى بنزد من آمده گفت : بدانكه همانا تو ببزرگ و سيد اين امت حامله شده‌اى ، و چون او را بزائى بگو : « من اين فرزند را از شرّ هر حسودى بخداى يگانه ميسپارم » آنگاه او را محمّد نام گذار . و گويد : در آن هنگام كه من به دو حامله بودم نورى از من جدا شد كه در ميان آن نور قصرهاى شهر بصرى را در شام ديدم .