( 1 ) و چون قرعه بنام شتران درآمد قريش و ديگر كسانى كه حاضر بودند برخاسته گفتند : اى عبد المطلب خدا از تو خوشنود شد ، ولى عبد المطلب نپذيرفته گفت : نه به خدا من دست بر ندارم تا سه بار قرعه زنم ، پس سه بار ديگر قرعه زدند و هر سه بار بنام شتران درآمد ، در اينجا بود كه شتران را كشتند و گوشتشان را روى زمين گذاردند تا هر كه خواهد ببرد . و بدين ترتيب عبد اللّه از كشته شدن نجات يافت .
داستان آن زنى كه خود را بعبد الله عرضه كرد و از او خواست تا با او ازدواج كند :
عبد المطلب پس از آنى كه از كار كشتن شتران فارغ شد دست عبد اللّه را گرفته بسوى خانه به راه افتاد . گويند : زنى از قبيله بنى اسد بن عبد العزى كه خواهر ورقة بن نوفل بود او را در كنار كعبه ديدار كرد و چون چهره درخشان عبد اللّه را بديد به دو گفت : اى عبد اللّه بكجا ميروى ؟ گفت : بدنبال پدرم ميروم ، زن گفت من به همان اندازه شترى كه براى تو قربانى كردند به تو مىدهم كه با من هم بستر شوى ؟ عبد اللّه گفت : من بدون اذن پدرم كارى انجام نخواهم داد ، و از او نيز جدا نخواهم شد !
ازدواج عبد اللّه با آمنه دختر وهب :
عبد المطلب پس از اين جريان عبد اللّه را بنزد وهب بن عبد مناف بن زهرة كه بزرگ قبيلهء بنى زهرة بود آورده و دخترش آمنه را كه بزرگترين زنان قريش آن زمان در نسب و مقام بود براى او بزنى بگرفت [ ( 1 ) ] ، و در همان منزل آمنه با او هم بستر شد و آن زن برسول خدا صلى اللّه عليه و آله حامله گشت آنگاه عبد اللّه از نزد آمنه خارج شده به آن زنى كه پيش از آن خود را بعبد اللّه عرضه كرده بود برخورد ، ولى با تعجب مشاهده كرد كه ديگر اظهار تمايلى به او نمىكند ! عبد اللّه پرسيد : چه شد كه خواهش ديروز را تكرار نكردى ؟
هامش
[ ( 1 ) ] نسب آمنه از طرف مادر در ص 70 گذشت مراجعه شود .