تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
( 1 ) خواهرزادهء آنان ميشد پيش آمده گفت : اى عبد المطلب به خدا سوگند تا جاى عذرى باقى است نبايد عبد اللّه را ذبح كنى . و اگر فداء خواهد ما حاضريم تمامى اموال خود را فداى عبد اللّه بنماييم ، ساير قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب ميگفتند او را بحجاز و بنزد غيبگوئى كه در آنجا هست ببر و هر چه او گفت همان را انجام بده . اين پيشنهاد پذيرفته شد و بجستجوى آن زن بمدينه آمدند و چون جستجو كردند بدانها گفتند : كه آن زن در خيبر است ، آنان راه خيبر را در پيش گرفتند و چون بدانجا رسيدند بنزد آن زن رفته و جريان را باز گفتند ، زن گفت امروز را به من مهلت دهيد تا آن جنى كه تحت فرمان من است بيايد و من كار شما را از او بپرسم ، اينان از نزد آن زن برفتند ، و عبد المطلب آن روز را هم چنان بدعاى بدرگاه خداوند بىهمتا گذرانيد و چون روز ديگر شد بنزد آن زن آمدند زن گفت : به شهر و ديار خويش باز گرديد و عبد اللّه را با ده شتر برابر كنيد آنگاه ميان آنها قرعه بزنيد ، پس اگر بنام شتران در آمد كه عبد اللّه نجات يافته و شتران را بكشيد ، و اگر بنام عبد اللّه در آمد ده شتر ديگر اضافه كنيد و قرعه بزنيد ، و هم چنان بر شتران بيفزائيد تا اينكه پروردگار شما راضى شود و قرعه بنام شتران درآيد . عبد المطلب و همراهان به مكه باز گشتند و عبد اللّه را با شتران حاضر ساختند آنگاه عبد المطلب برخاسته و مشغول دعا بدرگاه پروردگار شد و صاحب اقداح و تيرها هم دست به كار قرعه شد ، قرعه بنام عبد اللّه درآمد ، ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز بنام عبد اللّه درآمد ، ده شتر ديگر اضافه كردند و عددشان بسى شتر رسيد سپس قرعه زدند ولى باز هم بنام عبد اللّه درآمد ، عدد شتران را اضافه كرده عددشان بچهل شتر رسيد آنگاه قرعه زدند باز هم بنام عبد اللّه درآمد ، عدد شتران به پنجاه رسيد ولى باز هم قرعه بنام عبد اللّه درآمد ، و هم چنان هر بار ده شتر افزودند و قرعه زدند تا چون عدد آنها به صد شتر رسيد و قرعه زدند اين بار قرعه بنام شتران درآمد ، و در تمام اين احوال در هر بارى كه قرعه ميزدند عبد المطلب دعا ميكرد ،